#احساس_من_پارت_129
- نفهمیدم، نفهیدم چی شد ؟تو که می گفتی ایشون مشاورته .
- خب اون که آره یعنی می دونی حاجی ...
- فعلا برو یه لیوان برای این دختر بیار الان پس میفته. دِ بجنب پسر .
چند لحظه بعد سامیار با یه لیوان آب جلوم ظاهر شد . دلم می خواست با دوتا دستام خفش کنم. پسره پررو لیوانو به طرفم گرفت و زمزمه وار گفت :
-خواهش می کنم ،خواهش می کنم ضایعم نکنید .
لیوانو ازش گرفتم و یه نفس سر کشیدم .
آقای احتشام چند دقیقه ای بیشتر نموند و از دفتر رفت . بلافاصله بعد از رفتن احتشام بزرگ با عصبانیت کیفمو از روی میز برداشتم و به طرف در رفتم که سامیار اومد جلوم ایستاد و مانع از رفتنم شد :
- خانم سازگار خواهش می کنم.
- چیو خواهش می کنی آقای محترم ، برو خداروشکر کن جلوی بابات آبروتو نبردم . برو کنار آقای محترم اینجا دیگه جای من نیست .
- باور کنید به کمکتون احتیاج داریم .
- برید کنار آقای محترم
- بابا من یه غلطی کردم حالا عین خر توش موندم .
- مسائل و مشکلات شما به خودتون ربط داره، نه به من .حالا لطفا برید کنار
- چیه حالا هی قرص برو کنار برو کنار خوردی .بذار یه لحظه من حرفمو بزنم.
- لازم نیست بگید ،من خودم می دونم چی می خواید بگید. حالا لطفا برید کنار .
- ای بابا ،بذار می خوام حرف بزنم . فقط 5 دقیقه می خوام وقتتونو بگیرم ،خواهش می کنم .
- خیلی خوب می شنوم .
- شما تا حالا تو زندگیتون دروغ نگفتید ؟
romangram.com | @romangram_com