#احساس_من_پارت_127

- خانم اون کمد رو باز کن اون تسبیح منو بردار بیار.

- بله؟

دستشو از روی موهاش برداشت و مشغول بستن دکمه های بالای پیراهنش شد .

- بله و بلا ،مگه نمی شنوی چی می گم ؟زودباش الان حاجی میاد پرتم می کنه بیرون .

به سمت کمدی که اشاره کرد رفتم درشو باز کردم و تسبیحشو برداشتم .

سامیار کتشو از روی صندلیش برداشت و تنش کرد و به سمت من اومد و تسبیح رو از دستم گرفت :

- ببینمت !

صورتمو به طرفش برگردوندم:

- چیزی شده؟

- نه نه، خوبه فقط یه خورده مقنعتو بکش جلوتر .

- ببخشید من اصلا نمی فهمم اینجا چه خبره !

- خبری نیست خانم محترم شما چرا امروز انقدر گیج می زنید؟

زنگ در به صدا در اومد .

- وای بسم ا... اومد .خانم شما پشت سر من بیا .

بار دیگه یقشو مرتب کرد و از در بیرون رفت . من چند لحظه ای ایستادم . صدای سلام احوالپرسی سامیار با مردی می اومد . از در بیرون اومدم .

سامیار در کنار پیرمردی که یه تسبیح زیتونی رو توی دستاش می چرخوند و چند تا انگشتر عقیق تو انگشتاش بود ایستاده بود. پیرمرد با دیدن من با جدیت رو به سامیار گفت:

-خانم کی باشن؟

- حاجی خودتون گفته بودید مشاور استخدام کنم ،خب ایشونم مشاورن دیگه !

romangram.com | @romangram_com