#احساس_من_پارت_119

توی محضر وقتی دفتر رو امضا کردیم آرسان رو به من کرد و با بغض گفت:

-دلمو شکستی خدا دلتو بشکنه .

دعای آرسان مستجاب شد خیلی سریع تر از اون چیزی که بقیه فکرشو می کردن.

رفت و آمد هام با آرتین زیاد شده بود .کم کم داشتم کینه گذشته رو از دلم پاک می کردم . فکر می کردم همه چیز داره درست میشه ،اونم به بهترین شکل اما یادم رفته بود که نفرین آرسان همیشه دنبالمه .

اون روزهم مثل روزهای دیگه در کنار آرتین تو ماشینش نشسته بودیم و می گفتیم و می خندیدیم .آرتین طبق عادت همیشگیش که چراغ قرمز سر چهار راه رو رد می کرد از چراغ قرمز گذشت که...

دوباره دستی روی زخم کنار پیشونیم می کشم این زخم یادآور شش ماه تو کما رفتن منه.

این زخم یادآور مرگ آرتینه، این زخم یادآور سکته کردن بابامه ،و از همه مهمتر یادآور آه آرسانه که سال هاست دامن گیرم شده .

صدای زنگ تلفن خونه بلند میشه از جلوی آینه بلند می شم شماره از خارج از کشوره :

- بله؟

- غزاله خودتی؟

- بهرام تویی؟

- آره خودمم خوبی؟چه خبر؟

- سلامتی، تو چه خبر ؟

- راستش زنگ زدم ازت کمک بخوام .

- چیه؟ دوباره چه گندکاری بالا آوردی؟

- سهمتو به آرسان بفروش پولشو برام بفرست .

- چشم امر دیگه ای باشه ؟چیز دیگه ای نمی خوای تعارف نکن بگو.

- الان وقت طعنه زدن نیست. دارم بدبخت می شم اگه برام پول نفرستی باید برم پشت میله ی زندان .

romangram.com | @romangram_com