#احساس_من_پارت_117

- اشتباه می کنی هیچی بین ما نیست .

- اگه تو بخوای هست .

- چیه دوباره کفگیرت به ته دیگ خورده پیدات شده ؟اون دفعه که برای کارخونه اومدی ،اینبار برای چی اومدی ؟

- تو فقط یه فرصت جبران بهم بده .

- نمی تونم می فهمی نمی تونم .

- چرا؟

- چون آرسان دست از سرم بر نمی داره .

- تو به یه سوال من جواب بده بعدش مطمئن باش هرکاری می کنم تا دوباره به دستت بیارم (کمی مکث کرد)تو هنوزم منو دوست داری؟

جوابی ندادم .

- جوابمو بده ....به خدا خیلی داغونم . بعد از ازدواج با شیلا تازه فهمیدم چه فرشته ای رو از دست دادم ...اونجارو!

به پشت سرم نگاه کردم دایی و آرسان با هم به طرف سالن می رفتن .بی توجه به آرتین به طرف سالن دویدم .کنار در که رسیدم صدای دایی توی گوشم پیچید:

-از همگی عذر می خوام ولی مراسم به هم خورده .

آرتین اومد و پشت سرم ایستاد :

آرتین: چی شده غزاله؟

زیر لب زمزمه کردم:

-نمی دونم!

آرسان به عقب برگشت چند ثانیه ای نگاهشو بین من و آرتین چرخوند اما بعد روشو برگردوند.

تنها چیز هایی که از اون شب به خاطر دارم داد و فریاد های آقای شریف سر آنابود. تلاش بابا و بهرام برای آروم کردن آقای شریف و نگاه های پر از بهت نبات خانم و نگاه های بی تفاوت آرسان به من و کلافگی دایی رسوله.

romangram.com | @romangram_com