#احساس_من_پارت_113
- برای موندن دلخوشی ندارم ...
- آخه....
- من تصمیمو گرفتم، هیچ چیزی هم نمی تونه مانعم شه .
رفت تو اتاقشو درو محکم کوبید بهم . نمی تونستم حرفشو هضم کنم ،باورم نمی شه می خواد بره . صدای زنگ گوشیم بلند شد شماره آنا افتاده بود :
- سلام
- سلام به روی ماهت حالت خوبه ؟
صداش گریه آلود بود :
- نه ،خوب نیستم حالم خیلی بده .
- از رسول دلگیر نشو بالاخره اونم دلش شکسته .
- می دونم...می دونم . راستش زنگ زدم ازت خداحافظی کنم.
فریاد زدم:
-خداحافظی واسه چی ؟
- مگه یادت رفته، برای تمدید اقامتم باید می رفتم لندن .چند روز پیش که بهت گفته بودم .
- آره راستی گفته بودی . ترسوندیم یه آن فکر کردم می خوای واسه همیشه بری.
- راستشو بخوای شایدم دیگه برنگشتم.
- تو دیگه چرا دیوونه، تو دیگه واسه چی ؟
- مگه این جا دیگه کی رو دارم ؟ بعد از مرگ مامان و بابا و آرتین فقط به خاطر امیر مونده بودم که اونم ،اونم اونطوری شد .
-منم که اینجا بوقم، نه ؟
romangram.com | @romangram_com