#احساس_من_پارت_110


- نه تو راست می گی اینطوری نمی شه ادامه داد قول می دم بعد از عقد یه کاری کنم.

والبته هیچ وقت عقدی برگزار نشد که آرسان به قولش وفا کنه .

***

با صدای موبایلم دوباره از اعماق خاطرات به بیرون کشیده شدم.

دایی: هیچ معلومه کجایی ،دوساعته جلوی خونه منتظر جنابعالیم !

- تو راهم دیگه دارم می رسم .

بدون اینکه چیز دیگه ای بگه گوشی رو قطع کرد. اینم دیگه واسه ما شاخ شده .یکی دیگه نیشش زده منو گاز می گیره. بعد از چند دقیقه رسیدم دم خونه ماشینو پارک کردم و بیرون پریدم.

- چرا نرفتی داخل ؟

دایی: می شه بفرمایید با کدوم کلید ؟

ضریه ای روی پیشونیم زدم :

- ای وای اصلا یادم رفته بود بهت کلید بدم ،ببخشید تورو خدا .

رفتیم داخل آسانسور خراب بود مجبور شدیم از پله ها بالا بریم توی راه رسول دائم غر زد :

- دِ مگه مجبوری بیای خونه طبقه چهارم بگیری که اینطوری آدم از پا بیفته ؟!

- میشه لطفا انقدر رو اعصابم راه نری !

- کجا بودی تا حالا ؟

-بهت که گفته بودم رفتم چیزامو از دفتر جمع کنم .

- جمع کردی ؟


romangram.com | @romangram_com