#احساس_من_پارت_108


- خب معرفی می کنم آقا نیما و آقا امیر از دوستان من و ایشونم آنا خانم نامزد من .

ناخود آگاه نگاهم به طرف امیر کشیده شد سرشو پایین انداخته بود . نیما به گرمی با انا احوالپرسی کرد اما امیر فقط به سلام اکتفا کرد .

دایی: خب تعریف کن ببینم واسه چی اومدی شیراز ؟

نیما: راستشو بخوای واسه خودم نیومدم . امیر دنبال یکی از دوستای سابقش می گرده . تو لندن همکلاسی بودن تریپ عشق و عاشقی بوده دیگه!

امیر: نیما...

نیما :مگه دروغ می گم اصلا بذار اسمشو بهشون بگیم شاید بشناسنشون بالاخره اینطور که معلومه کارخونه دارای معروفین !

- اگه اینطوریه خب بگید شاید بشانسیمشون .

امیر : نه ممنون لازم نیست (نگاهی به آنا انداخت)یعنی دیگه لازم نیست .

نیما :حالا اینا رو بی خیال شما اینجا چیکار می کنید؟

دایی : در گیر خرید های عروسی هستیم . امروز هم واسه خریدن حلقه به آقا آرسان شوهر غزاله زحمت دادیم.

نیما : چی ؟ شوهر؟ تو کِی ازدواج کردی وروجک که من نفهمیدم ؟! ببینم چرا به ما خبر ندادی از شام عروسی ترسیدی ؟ پس بگو یهو واسه چی سریع و بی هوا برگشت شیراز پس خبرایی بوده !

دایی : اشتباه می کنی نیما جون ،غزاله قبل از اینکه بیاد اصفهان با آقا آرسان ازدواج کرده بود .

نیما :چی!؟ ازدواج کرده بود ؟پس چرا به من گفتی مجردی؟

- ای بابا حالا شما هم اصول دین می پرسید ،به جای این حرفا نیما ظرف غذای خودتو و دوستتو بردار بریم سر میز ما با هم غذا بخوریم .

امیر : نه مرسی ما دیگه باید بریم !

نیما :کجا ما که هنوز چیزی نخوردیم ؟!

امیر : نه دیگه بهتره بریم .


romangram.com | @romangram_com