#احساس_من_پارت_106
- می گم هرکدمو دوست داری بردار . من و تو هیچ وقت حلقه نداشتیم. هر کدومو می خوای بردار .
- حلقه لازم نیست.
- چرا؟
- بی خیال دیگه ،گفتم که لازم نیست .
خیلی آروم توی گوشم زمزمه کرد:
-اگه فکر کردی بعد از عقد داییت با آنا دست از سرت بر می دارم اشتباه فکر کردی .
- حوصله جر و بحث ندارم .
بعد از انتخاب حلقه ها برای خوردن شام رفتیم به یکی از رستوران های نزدیک همون جا. مشغول خوردن غذا بودیم که یهو چشمم به نیما افتاد . ناخودآگاه از جام بلند شدم هر سه با تعجب بهم نگاه کردن .
آرسان : چیزی شده؟
- دایی اونجا رو نیما .
دایی بلافاصله به پشت سرش نگاه کرد :
- این اینجا چیکار می کنه ؟
به طرف میز نیما اینا رفتم خودش و یه پسر جوون دیگه نشسته بودن .سرش پایین بود داشت با موبایلش ور می رفت وقتی نزدیک میز شدم اون پسر جوون با تعجب بهم نگاه کرد. نیما هم سرشو بلند کرد :
-به به جناب وکیل، شما کجا اینجا کجا ؟
نیما : غزال تویی؟
-پ ن پ.....
از روی صندلی بلند شد :
romangram.com | @romangram_com