#احساس_اشتباهی_پارت_184
_ساینا عزیزتو اذیت نکن.
دستم و به نشانه تسلیم بالا آوردم گفتم
_چشم...چشم
کنار عزیز نشستم .
_خونه جدید چطوره؟ 5 6
_بد عزیز دلگیره آدم هاش دلگیرن.
_چرا دخترم؟
_خوب تو خونه به اون بزرگی پرنده هم پر نمی زنه چه برسه به آدمیزاد یه
پدر هست با آتیه جوون و شوهرش
1 03_
مامان با غصه گفت:
_آخه مرد بیچاره دیگه فرزندی نداره؟
شونه ای بالا انداختم
_من که ندیدم.
_عیب نداره دخترم مدتی کنارش باش بلکه روحیه اش خو ب بشه.
_چشم
ناهار تو خنده و شوخی با عزیز و مامان خوردیم.
عزیز طبق معمول کنار سفره دراز کشید.
صدای آیفون بلند شد.
نگاهی به مامان انداختم.
_منتظر کسی بودین؟
_نه دخترم، برو ببین کیه
رفتم سمت آیفون و با دیدن چهره پرهام خندیدم. 5 7
_مامان این اینجا چیکار می کنه؟
_کی؟
romangram.com | @romangram_com