#احساس_اشتباهی_پارت_162

یه حیاط بزرگ‌ پر از درخت، نگاهم به ساختمون قدیمی روبه روم افتاد.
شاید زمانی بهش می گفتن عمارت. یه جور وحشت به دلم افتاد.
خیلی بزرگ‌ بود و همه جا توی سکوت فرو رفته بود.
هیچ وقت به ساکتی عادت نداشتم.
با راهنمایی شیانا خان از جاده ای سنگ فرش به سمت ساختمون‌ رفتیم.
راننده در چوبی خونه رو باز کرد.
88_
وارد سالن شدیم.
خونه انگار خاک مرده ریخته باشن.
سر تا سر پنجره ها رو پرده کشیده بودن.
روی مبل ها ملاحفه پهن بود.
دیوارها همه عکس های قدیمی زده بودن و گرامافون قدیمی گوشه ی سالن 2 6
بود.
پله های مارپیچی طبقه ی پایین به طبقه بالا وصل می کرد.
زنی میانسالی از آشپزخونه بیرون اومد گفت:
_سلام آقا
شیانا خان نگاهی به زن انداخت.
_سلام آتیه خانم، این دخترم ساینا هست.
زن نزدیکمون شد و نگاهی به سر تا پام انداخت.
_سلام دخترم، به خونه خودت خوش اومدی، بلآخره آقا نیمه گمشده تون
پیدا کردید.
فقط لبخندی زدم.
شیانا خان همه رو دعوت به نشستن کرد.
آتیه رفت سمت آشپزخانه.
_خوب دخترم از خونه خوشت اومده؟

romangram.com | @romangram_com