#احساس_اشتباهی_پارت_160

_می دونم مامان اما من دوست ندارم برم.
_منم دوست ندارم دخترم، اما مدت کمیه عزیزم.
شب را بغل مامان صبح کردم.
حوصله داروخونه رو نداشتم.
دست و صورتم شستم و صبحانه با مامان و بابا خوردیم.
آماده شدم، چمدون کوچیکم و برداشتم که صدای آیفون بلند شد.
بابا گفت:
_فکر کنم آقای بختیاری باشن.
متعجب گفتم: 2 3
_آقای بختیاری کیه؟
_پدرت دیگه دخترم،فامیلیشه.
سری تکون دادم.
همراه مامان و بابا از ساختمون بیرون اومدم.
نگاهم به ماشین مشکی افتاد، تمام شیشه هاش دودی بود.
مردی در حالی که کت و شلواری به تن داشت در باز کرد.
و شیاناخان پیاده شد.
نمی تونستم بگم پدرم.
با دیدن ما لبخندی زد.
بابا باهاش احوال پرسی کرد.
نگاهی به من انداخت.
قدمی به سمتشون برداشتم و سلامی گفتم....
87_
لبخندی زد و گفت:
سلام دخترم.
_بفرمایین بالا آقای بختیاری

romangram.com | @romangram_com