#دوست_دارم_تو_چی_پارت_140
بستن و اومدن پیشم هرکدومشون یه طرفم نشستن.
کوروش: پاشو بریم بیرون یکم حالت خوب شه.
جوابشو ندادم.
ارمین: لباسی که قبلا دکمه هاش بازمیشد الان گشاده. پاشو بریم یه جا جون بگیری.
بالحن سردی و ناراحتی گفتم:
-شما پیشتون هستن.جای من باشین ازمن بدتر میشین.
رو تخت دراز کشیدم و پتورو کشیدم رو سرم. بعد چنددقیقه پتو رو از سرم کشیدم و گفتم:
-گوشیم.
کوروش خم شدو از روی میز کنار تختم برداشت. گوشی وازش گرفتم و رمز گوشیو و زدم
وارد گالریم شدم. پوشه ای که مخصوصه هدیه هست و باز کردم. زل زدم به چشماش،
لبش، بینیشو، رد چالش و خنده از ته دلش. آهی کشیدم. که دوباره در اتاق زده شد. چیزی
نگفتم و در بازشد. بهارو هانیه بودن نیم خیز نشستم رو تخت. نگاهی بهشون انداختم.
جفتشون لاغر شده بودن.هعی.
بهار: سلام.
چیزی نگفتم و منتظر نگاش کردم.
هانیه: میای بریم بیرون؟
-نه.
بهار با بغض گفت: فیلم داری از هدیه؟
اشک تو چشمام جم شد. سرم و انداختم پایین و به علامت نفی تکون دادم.
بهار:من دارم ، بیا مال تو.
سرم و اوردم بالا و به فلش تو دستش نگاهی کردم. دست دراز کردم تا ازش بگیرم. دستشو
عقب کشید و گفت:
بهار: اول باید یه ذره غذا بخوری بدم. بخاطر هدیه.
چیزی نگفتم.که به سمت در اتاق رفت. و با یه سینی برنج اومد.سینی رو مقابلم گزاشت.
بیحال نگاهی به سینی انداختم. کوروش دست برد و قاشق و پرازبرنج و مقابلم قرار داد.
دهنم و باز کردم و خوردم.کمی از برنج از گوشه لبم ریخت.سه قاشق دیگه خوردم و بقیش
و نخوردم.
romangram.com | @romangram_com