#دختر_ماه_پارت_218
باشه ای گفت و اونم طرف دیگه سامی دراز کشید...منم چشمامو بستم و غرق افکارم شدم...
____________________________________
دیاکو
با درد چشمامو باز کردم و گنگ به اطرافم نگاه کردم...توو یه اتاق تاریک بودم که بوی گندی میداد...پری و مایا هم کنارم افتاده بودن و انگار اوناهم تازه بیدار شدن چون مثل من گیج به اطراف نگاه میکردن...
پری:بچه ها اینجا کجاس؟؟
مایا:نمیدونم من آخرین چیزی که یادم میاد اینه که توو اتاقم بودم بعد با یه درد خاص بیهوش شدم...
عجیبه..چون منم همینجوری برعکس شدم..صدای ناله ای اومد که سریع به گوشه اتاق نگاه کردم...اع مت و ساشا هم اونجا بودن...
مت چشماش رو باز کرده بود و ناله میکرد ولی ساشا همچنان بیهوش بود...
_مت..حالت خوبه؟؟
با صدای آرومی گفت
مت:اینجا کجاس؟؟
به جای من پری جواب داد..
پری:نمیدونیم مت...ماهم الان بیدار شدیم دیدیم اینجاییم...
مت ناله ای کرد و چیزی نگفت...
romangram.com | @romangram_com