#دختر_ماه_پارت_203


سریع بلند شدم و به طرف آشپزخونه دوییدم...یادمه آرزو بسته حاوی اون نوشیدنی رو توو کابینت میذاشت...به طرف کابینت رفتم و بازش کردم...اره بسته همونجا بود...سریع برداشتمش و به سمت اتاق مت رفتم..

در زدم که مت گفت برم داخل...

با عجله داخل رفتم و گفتم

_مت به کمکت نیاز دارم....

مت که حال دگرگون منو دید بلند شد و به طرفم اومد گفت

مت:چیشده ساشا؟؟

بسته رو جلوی صورتش گرفتم و گفتم

_میدونی این چیه؟؟

با دقت بهش نگاه کرد و بعد به سمت قفسه کتاباش رفت و چن دقیقه ای صفحه هارو ورق زد و گفت

مت:بیا درمورد این دارو اینجا نوشته شده میخوای چیکار کنی؟؟

بدون هیچ حرفی کتاب رو از دستش کشیدم و شروع کردم به خوندن...بعد هرکلمه خوندن زانوهام سست تر میشد...



ساشا

با خوندن مطالب کتاب دیگه توان موندن روی پاهام رو نداشتم....افتادم زمین که مت هراسون اومد سمتم....

romangram.com | @romangram_com