#دختر_ماه_پارت_190


همینا بس بود فک کنم...از اون گل های اون پایین هم از هرکدوم یه شاخه برداشتم..شاید لازم بشه..خواستم برم بیرون که چشمم افتاد به گاو صندوق...دلم میخواست یدونه از اون جواهرات رو داشته باشم..شاید دیگه نتونم برگردم اینجا...

به سمتش رفتم و درش رو باز کردم...انتخاب بین اون همه جواهر زیبا خیلی سخت بود...اول میخواستم یه گردنبند بردارم ولی چشمم رو یه انگشتر ثابت موند...خیلی خوشگل بود...انگشتر ظریفی که نگین درخشان سرخ رنگی روش داشت...برداشتمش و دستم کردم...خیلی به دستم میومد...

همون رو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون....به اتاق خودم برگشتم و وسایلی که برداشته بودم رو داخل کوله گذاشتم....فک نکنم دیگه چیزی لازم باشه...حالا بازم از سامیار موقع رفتن میپرسم تا مطمئن شم چیزی لازم نیست....نقشه و اون کتابا رو هم گذاشتم توو کوله و زیپش رو بستم...کوله رو گذاشتم زیر تخت و از اتاق رفتم بیرون...



بعد خوردن خون رفتم اتاق سامیار..‌

_سامی همه چی برداشتی؟؟

سامیار:اره ..تونقشه رو برداشتی؟؟

_اره چن تا معجون هم برداشتم..با دوتا کتاب که توو اون اتاق بود گفتم شاید به درد بخوره..‌

سامیار:خوب کردی...حالا اون کتابا چی هستن؟

_نمیدونم من اون زبون رو نمیفهمم..گفتم شاید تو بفهمی..

سامیار:اها باشه بعدا یه نگاه میندازم بهشون..

_باش میگم سامی من تاجم رو هم باید بردارم؟؟

سامیار:نه بابا بزار همینجا تو قصربمونه..فقط سوین یه نامه برای بچه ها بنویس و بهشون بگو که دنبال چی رفتیم و دنبالمون نیان...

_باش..

romangram.com | @romangram_com