#دختر_ماه_پارت_187


سامیار:اره برو

با تردید نگاهی بهش انداختم و پشتمو بهش کردم از راهرو گذشتم و وارد یه اتاق شدم...به محض پا گذاشتنم به اتاق یدفعه همه جا روشن شد و حالا یه اتاق نقلی و خیلی شیک جلوی روم بود...

یه میز بزرگ وسط اتاق بود که پشتش یه صندلی بزرگ سلطنتی بود...جلوی میز یه ست چرم مشکی بود...دیوارای اتاق نسکافه ای رنگ بود‌....یه کمد بزرگ هم کنار اتاق گذاشته شده بود...یه قفسه بزرگ هم گوشه دیگه اتاق بود که روش دو تاکتاب بود و زیرش هم یه گاو صندوق قدیمی گذاشته بودن...

بیشتر به اتاق کار یه دفتر اداری میخورد تا یه اتاق مخفی مخصوص پادشاه...



به طرف قفسه کتاب ها رفتم...دو تا کتاب که روشون به یه زبانی نوشته شده بود که برای من قابل خوندن نبود...فک کنم از زبان های باستانی باشه...حتما سامیار میتونه بخونه اینا رو...اون دو تا کتاب رو برداشتم و توو دستم گرفتم که با خودم ببرمشون...نشستم و به گاوصندوق نگاه کردم...رمزی نبود..درش رو باز کردم که فکم چسبید به زمین...

گاوصندوق نبود که معدن جواهرات بود...پر بود از انواع و اقسام جواهراته گرون قیمت...ایول بابا عجب چیزایی ...با ذوق بهشون نگاه میکردم که صدای سامیار رو شنیدم...

سامیار:سوین چیکار میکنی پس ..بیا دیگه..

_وایستا هنوز پیدا نکردم...

سریع در گاوصندوق رو بستم و به طرف اون کمد رفتم...

اونجا چن ردیف بود که سه ردیفش انواع معجون ها رو چیده بودن که مطمئن بودم جادویی هستن...دو ردیف پایینش چن مدل چوب خاص که من تا حالا ندیده بودم و چن مدل گل عجیب غریب...

اینجا هم که چیزی شبیه نقشه نیست...پس کجاس‌‌...

رفتم طرف اون میز بزرگ و کشو های اونو گشتم ولی اونجاهم به جز چن تا برگه که فک کنم صلح نامه بود چیزی پیدا نکردم...

با ناامیدی رو صندلی نشستم و دستمو محکم کوبوندم رو میز که یدفعه شیشه میز شروع به درخشیدن کرد و بعد چن ثانیه یه نقشه بزرگ جلوی روم قرار گرفت...

romangram.com | @romangram_com