#دختر_ماه_پارت_181


_خب هستم..

سامیار:اهههه سوین خیلی گیج میزنی..خو توهم یه اشراف زاده ای دیگه

_اعععععع راس میگیا خب اتاقشون کجاس؟؟

سامیار:طبقه دوم اخر راهروی سوم ..

_اها بیا بریم...

سامیار:الان نه ...بچه ها میفهمن داریم یه کاری میکنیم..بزار شب که همه خوابیدن میریم اونجا..

درست میگفت اگه الان میرفتیم سمت اون اتاق همه میفهمیدن داریم یه کارایی میکنیم...همونطور که سامیار از اون اتاق مخفی خبر داره حتما بقیه هم میدونن دیگه...



سامی رفت توو اتاقش و منم رفتم پایین...حوصله اتاقم رو دیگه نداشتم...

رفتم آشپزخونه ...همه اونجا بودن که به محض ورودم از جا بلند شدن...پوزخندی زدم توو دلم‌...خوبه یاد گرفتن ..بدون اینکه بهشون محل بدم رفتم روی بالاترین صندلی نشستم و با غرور نگاهی بهشون انداختم...از این به بعد همینه..این چهره رو خیلی بیشتر دوست دارم..به یکی از خدمتکارا گفتم برام خون بیارن...آرزو اینطرف میز نزدیک من نشسته بود و ساشا هم کنارش بود..اونطرف هم دوتا از اون الهه ها نشسته بودن...

یه لیوان خون جلوم قرار گرفت..برداشتمش و جرعه ای ازش نوشیدم ‌...همشون سکوت کرده بودن و خیره شده بودن بهم...

جرعه ی دیگه ای نوشیدم و با لبخندی که میدونستم خیلی حرص دراره گفتم

_چرا ساکت شدین؟؟راحت باشین...

چن ثانیه ای همونطور ساکت موندن بعد خیلی اروم شروع کردن باهم حرف زدن..

romangram.com | @romangram_com