#دختر_ماه_پارت_178
تا شب اتفاق خاصی نیفتاد و منم از اتاق بیرون نرفتم...
نزدیکای ساعت8بود که در اتاق به صدا دراومد..
_بله؟؟
سامیار:نمیری کتابخونه؟؟
_چرا وایستا الان میام..
بلند شدم رفتم سمت میزتوالت...تاجم رو گذاشتم رو سرم و بعد مرتب کردن لباسام از اتاق بیرون رفتم ....
_سلام سامی
سامیار:سلام
به قیافش نگاه کردم..به نظر میومد ناراحت باشه...
_چیشده ناراحتی؟؟
سامیار:نه فقط توو فکرم
_اها
دیگه فضولی نکردم..اگه به من ربط داشته باشه خودش میگه دیگه...
romangram.com | @romangram_com