#دیر_آمدی_نیمه_عاشق_ترم_را_باد_برد_پارت_173
-دوستی که ملاکش خوشکلی باشه دروغگو. یه خوشکلتر دیگه پیدا بشه دیگه دوستت نمیمونه. باید ادم دوست واقعی داشته باشه نه دوست اسباب بازی.
سرشو تکون داد.
-اره راست میگی.
-افرین پسرم.
-میشه بریم پارک ؟
-اره میشه.
خودمو اماده کردمو بردمش پارک. انچنان طاقچه بالایی واسه المیرا خانوم گذاشته بود که منم کپ کردم.
ای المیرایه شیطون، ببین منو به چی دچار کردی دوساعت با بدبختی پسرمو حالی کردم که چی به چیه و چی درسته.
کاش مادر پدرا بیشتر حواسشون به بچشون باشه. وقتی یه بچه تو این سن به این مسائل فکر میکنه واقعا بهش ظلم شده و باید کسیو که این چیزارو تو مغزش گذاشته یا حذف کرد یا بهش درس خوبی داد.
یکم زود برگشتیم تا برسم غذامو درست کنم.به مامانمم واسه مهمونیه شب خبر دادم که بیاد.
غذا درست کردنم که تموم شد رفتم تو هال تا ببینم ارتام چیکار میکنه.
انچنان مشغول نقاشی بود که جرئت به هم زدن تمرکزشو نداشتم.
به اتاقمون رفتمو مرتبش کردم.
-مامان......... مامان؟
تو اشپزخونه دنبالم میگشت چون صداش دور بود.
-جانم اینجام تو اتاق
اومد تو اتاقو کاغذ تو دستشو سمتم گرفت
-نگاه نقاشیمو.
به کاغذ تو دستش نگاه کردم. باورم نمیشد این کار پسرمه.
از تصمیم برای فرستادنش به کلاس نقاشی خیلی خوشحال و راضی بودم.
-ووواااای مامان چقدر این خوشکله.
سایه هم براش کشیده بود ولی سایه ش ناشیانه بود.
-اقا فریبرزو کشیدی؟
-امم انقدر پسر خوبی بود اصلا تکون نخورد تا کشیدمش.
-همم خب از ارتام من یاد گرفته. ارتامم منم یه عالمه قد اسمونا پسر خوبیه.
غرق لذت شده بود. چون کوچولو بود پاهامو گرفت و صورتشو بهش مالید.
-دوست دارم مامی
romangram.com | @romangram_com