#دیر_آمدی_نیمه_عاشق‌_ترم_را_باد_برد_پارت_161

-نه

این عاقلانه ترین جواب بود هرچند زمین تا اسمون با جواب واقعیم فرق داره.

خیلی وقته به چیز های عاقلانه عادت کردم.

بعد از جواب من حرفی زده نشد و منم بدون خوردن اب به اتاق برگشتم تا یکم استراحت کنم.

از وقتیکه اومدم ایران هنوز بیرون نرفته م و از اونجاییکه ارتامم دائما به من چسپیده اونم هنوز بیرون نرفته. برای بعدازظهر از اقای شبستری اجازه گرفتم تا ارتامو به پارک ببرم.

حدود دو ماه و نیم از مرگ وحید میگذشت که اسما دوماه و نیمه ولی در باطن برابر با هزاران ساله.

نمیدونم چطور میخوام این وضعیتو تحمل کنم...........

اجازه رفتن به پارک صادر شد. ولی همراه با حضور سبز مادر شوهر و برادر شوهر.

دیگه واقعا داشتم تحملمو از دست میدادم. من میخواستم با بچه م تنها باشم نه اینکه یه لشکر از ادمایی که ازشون فراریم رو با خودم ببرم.

طبق معمول اعتراضی نکردمو سعی کردم بیخیال فکر کردن به این موضوع شم تا اعصابم بیشتر از این متشنج نشه.

با ورودمون به محوطه پارک ارتام واقعا سرحال شد و شروع کرد به بازی کردن.

از شادیش و خنده های بلند و از ته دلش منم به وجد اومده بودم.

روی یه نیمکت نزدیک وسایل بازی بچه ها نشستیم.

یکم که گذشت گوشی نوید زنگ خورد و بعد از جواب دادنش معذرت خواست و ازمون جدا شد ورفت.

مادر شوهرم مشغول بافتنی بود و اصلا حواسش به اطراف نبود.

منم از اونجاییکه چند سالیو تو یه کشور دیگه زندگی کردمو اونجا به دلیل اینکه تعداد بیشتری افراد خلافکار نسبت به شهر کوچیک کوهستانی سقز داره یاد گرفتم که حتی یه لحظه هم از بچه م غافل نشم تا هیچگونه خطری اونو تهدید نکنه واسه همین تموم مدت رو ارتام زوم کرده بودمو به بازی های کودکانه ش با لبخند نگاه میکردم.

وقتی تلاش و بدو بدوشو تو بازی با اون جثه کوچیکش میدیدم دوست داشتم بغلش کنم و محکم به خودم فشارش بدم.

بعد از مدتی سره سره بازی ازش خسته شد و به سمت تاب بازی که بچه ها برای سوارشدنش صف کشیده بودن رفت.

حواسم بود که سومین نفر صف بود ولی چون کوچیکتر از بقیه بودو کسی همراهش نبود اونو به ته صف روندن و به اعتراض ها و تلاش هاش برای برگشتن به سر جای قبلیش توجهی نکردن.

خواستم بلند بشم و برم حقشو پس بگیرم ولی پشیمون شدم. بچه م باید یاد بگیره بدون حمایت هیچکس و تنها با تکیه بر توانایی های خودش حقشو پس بگیره.

من همیشه تو زندگیش حضور ندارم تا حقشو پس بگیرم باید یاد بگیره چطوری خودشو سرپا نگه داره و از حقش درمقابل مردم دفاع کنه.

یادمه قبلا ارزو میکردم ای کاش بابام حقمو از افشین میگرفت ولی وقتی خودم تونستم حقمو ازش بگیرم فهمیدم بزرگترین لطفی که پدرو مادری میتونه در حق بچه ش انجام بده اینکه بزاره خودش از خودش دفاع کنه.

به تلاش های ارتام نگاه میکردم و تو دلم قربون صدقه ش میرفتم.

کوچولو تر از اون بود که حریف اونا بشه. به افرادی که جلوش بودن نگاه کردم.

اگه ارتامو عقب نمیانداختن بعد از اون دختری که رو تابه نوبت اون میشد. به تاب بازیه دختره نگاه میکردم که چه طور ماهرانه تاب رو تنهایی به عقب و جلو میبره.

یه مرد اومد جلو تاب و جلو دیدمو گرفت. دختر بچه رو از تاب پیاده کرد و روی زمین گذاشت. خواستم رومو به سمت دیگه برگردونم که با دیدن صحنه بغل کردن ارتام توسط همون مرد کپ کردم.

تموم تنم مثل وقتی شد که پنج دور دور زمین فوتبال میدوی........... قلبم تند تند میزد و اماده دویدن به سمت اون مرد غریبه بودم که بچه مو تو بغلش گرفته. میدیدم که چشمای ارتامو بوسید.


romangram.com | @romangram_com