#دیر_آمدی_نیمه_عاشق‌_ترم_را_باد_برد_پارت_140

پندار دیگه تموم شد من باید برای خوشبختی و موفقیت زندگی مشترکم با وحید تموم تلاشمو بکنم.

میخوام ذهنمو درگیر هر مسئله ای بجز پندار کنم.

وحید لیاقت خوشبختی رو داره باید این کارو براش بکنم.

تو لباس عروسم چیز خاصی وجود نداشت با تموم وسوسه هایی که تو گوشم خوندن تا لباس دکلته بردارم من اما الان یه لباس سفید که استینش تا بازومه برداشتم. بقیه دستمو با تور سفید پوشوندم. هرچند پوستم معلومه ولی خب بهتر از لخت بودنشه.

اینجوری خودمم از عروسیم لذت میبرم و انقد خجالت نمیکشم یا نگران نگاه های مردم نیستم.

دست تو دست وحید وارد اتاق بغلی شدیم.

اخوند تذکر داد که دست همو نگیریم و ما هم دست همو ول کردیم.

بعد از عقد شدنمون کلی امضا کردیم.

یاد یه روز قبل افتادم که کل دخترای فامیل دورم جمع شده بودنو تمرین امضا میکردم. چقد مسخره بازی دراوردنو خندیدیم.

بعد از امضا وحید بلند شد و به ترتیب دست همه مردایی که تو اون اتاق بودنو بوسید.

اخرشم باهم از اونجا خارج شدیم. به محض خارج شدنمون صدای دست و جیغ و اهنگی که با کامپیوتر گرفته بودن بلند شد و کلی چیز های مختلف رو سرمون ریختن.

پولو نقل و برف شادی و یه سری چیز های دیگه. حوصله بوس کردن نداشتم ولی مجبور بودم.

همه اومدن جلو تا ببوسمشون. بعد از یه عالم بوس گرفتنو پس دادن با یه عملیات انتحاری توسط وحید فراری داده شدم.

خوبه که منو وحید خیلی خوب رو هم شناخت داریم و میدونه که از بوسیدن بدم میاد.

چادرمو که همون اول نمیدونم چی شد از دستم قاپیدنش.

دوست داشتم بدونم کی بعد از من سرش کرد ولی خب نشد.

حواسم بود که نقل هایی که رو زمین ریخته رو حتی بزرگترام جمع میکردنو میگفتن تبرکه و شادی بخشه بخورید.

این کار هارو تو عروسی های دیگه دیده بودم.

بعد از اینکه تونستیم از بین جمعیت رد شیم به سمت تالار رفتیم.

تا تالار همه اسکورتمون کردن. الودگی صوتی زیادی تو خیابونا ایجاد کرده بودیم.

حتی ماشیناییم که از کنارشون رد میشدیم برامون بوق میزدن و من میتونستم لبخندو رو لب همه اونایی که ماشین تزئین شده عروسو میبینن ببینم.

به تالار که رسیدیم با سیل بزرگی از مردم رو به رو شدیم.

به محض ورودمون به سالن تالار دختر و پسرای جوان جلومون شروع کردن به سما کردن { وقتی عروس و داماد وارد تالار میشن جلوشون یه عالمه دخترو پسر با پارچه های رنگارنگ رقص کوردی تک نفره یا دونفره انجام میدن.}

یه دور دور تالار زدیمو به همه مهمونا خوش امد گفتیم اخرشم به حول و قوه الهی تونستیم بریم بشینیم.

گروه سما تموم مدت جلومون یا پشت سرمون سما میکردن و بعد نشستنمون هم سه دور دور صندلیمون زدن و بعد رفتن.

دستم تو دست وحید بودو حسابی عرق کرده بود. دستم از تو دستش بیرون کشیدمو رو لباسم کشیدم تا خیسیشو بگیرم.

-خسته شدم. میگما اینا عروسی میخوان مام یه چیز دیگه اینا که به خواستشون رسیدن بیا مام بریم پی زندگیمون.


romangram.com | @romangram_com