#دلتنگ_پارت_88


صورتمو توی هم جمع کردم و بدون هیچ حرفی حتی خداحافظی،درو باز کردم و وارد شدم.پسره ی خودخواه مغرور.محبت به این یارو نیومده

* * *

_خاطره.بیدار شو گلم رسیدیم

به آرامی چشم بازکردم.اتوبوس از حرکت ایستاده بود.مردم داشتند پیاده میشدند.با مامان ساک هامون رو برداشتیم و پیاده شدیم..ترمینال شلوغ بود.ترمینال شیراز..

آره ما اومدیم.بالاخره اومدیم به شهر مامان.به زادگاه من.اومدیم تا کسانی که 15سال تمام ازشون دور بودیم رو ببینیم..هوای این شهر حس لذت بخشی به وجودم تزریق میکرد..انگار بوی تازه ای به مشامم میخورد.اینجا با اینکه از کوچیکی نیومدم،اما حس آشنایی واسم داشت

دست سرد مامان رو گرفتم و باهم حرکت کردیم سمت خونه مامان بزرگ

(از زبان خورشید)

بعد از حساب کردن کرایه تاکسی،از ماشین پیاده شدیم..سرمو بالا گرفتم نفس توی سینم حبس شد.اون عمارت.اون خونه ای که توش به من سخت گذشت.خونه ای که پدر بچم کوچکی و نوجوانیش رو اونجا گذروند.خونه ی سمیرا جون

با گام های آهسته و لرزان به سمت در رفتم.خاطره هم بی حرکت پشت سرم میومد..تنم مثل بید میلرزید.چه معلوم.شاید این دفعه هم مثل دفعه های پیش،سرزنش بشنوم اما..من این سرزنش ها رو دوست دارم.دلتنگ تمام بدی های از جانب دیگرونم

بالاخره انگشتم رو فشردم.صدای زنی اومد

_کیه؟

چشم هامو بستم..این صدا چقدر شکسته شده بود

توان لب باز کردن نداشتم

صدای خاطره بلند شد_میشه درو باز کنید؟

و در باصدای تیکی باز شد.به دخترم لبخندی زدم.منو نجات داد.درو به آرومی باز کردم و وارد شدم..اونجا..تمام درخت ها خشک شده بودند.زیبایی باغ از بین رفته بود

_بفرمایید

به سمت صدا برگشتم.سمیرا جون روی سکو ایستاده بود و منتظر به ما چشم دوخته بود.بهش دقیق شدم..دامن بلند مشکی به همراه بلوز آستین بلند سورمه ای تن کرده بود.موهای سفیدش روهم پشت سرش جمع کرده بود.چقدر شکسته شده بود

رفتم نزدیکش..با هرقدمی که به سمتش برمیداشتم چشم هاش ریز تر میشدن.انگار داشت تجسم میکرد تصور منو.انگار داشت یادش میومد

درست روبه روش قرار گرفتم..پاهاش سست شدن و داشت میوفتاد که گرفتمش

روی زمین نشست.چشم هاش بسته بود

romangram.com | @romangram_com