#دلتنگ_پارت_580
من_چه پررو..اگر اینطور باشه که بابا بچشو بیشتر از زنش دوست داشته باشه بچه رو میگیرم میزنم وقتی باباش نیست
شهاب_مامان بچه که عمر منه فقط بچه هم جون منه..خب برو آماده شو تپل خانم من یکم دیگه میرسم
با حالت جیغ گفتم_به من نگو تپل
شهاب_باشه تپل
و گوشیو قطع کرد..با خنده رفتم توی اتاق و با کلی دردسر حاضر شدم
دامن بلند سفید رنگی پوشیدم با مانتوی بلند قرمز رنگ و شال سفید..انقدر از خودم بدم میومد..چاق شده بودم..اوایل انقدر حساس شده بودم که نکنه یه وقت شهاب ازم زده بشه با این قیافه اما هر بار که بهش میگفتم جواب میداد تو انقدر تپل شدی خوشمزه تر شدی که میخوام سی تا بچه ی دیگه هم بیارم
و همین حرف هاش باعث دلگرمی من میشد و هر بار از داشتن شهاب و این زندگی شیرین خداروشکر میکنم..شهاب انقدر توی این 6 ماه لی لی به لا لام گذاشت که بیشتر از قبل وابستش شدم
با صدای چرخیدن کلید توی توی قفل در،همونجا دم در اتاق ایستادم و به در خیره شدم
درو باز کرد و وارد شد..عادت کرده بودم هر روز واسه چند لحظه ای بهش خیره شم.نمیدونم از چیه!شایدم از عشق زیاد باشه اما هر چی باشه فقط میدونم که نیاز دارم اونقدر نگاهش کنم تا هر روز بیشتر از دیروز توی باورم بگنجه که این مرد واقعا در کنار منه
به چهرش دقیق شدم!نسبت به 7 ماه قبل سرحال تر بنظر میرسید..شاید بخاطر من و بچم و یا حتی مسعود باشه
بعد از اون روز شهاب هر روز به مسعود سر میزد و کلی طلب بخشش ازش کرد و مسعود هم گفت که شاید مقصر تمام این اتفاقات عشق باشه.یه عشق ناپاک اما شهابو بخشید
مسعود خداروشکر نسبت به قبل حالش بهتر شده و برگشته خونه اما هنوز هم با شهاب سرده
شهاب دنبال مینا نگشت و گفت بعد از بدنیا اومدن بچه مون میره و حسابشو میرسه
با صدای شهاب رشته افکارم از هم گسست و پرنده ی ذهن و خیالم رو سوق دادم به زمان حال
شهاب_گاهی اوقات از این نگاهت میترسم
لبخندی زدم و گفتم_نترس..بریم بابایی
اون هم با لبخند یه دستشو پشت کمرم گذاشت و با هم از خونه خارج شدیم
یکم بعد رسیدیم به مطب دکتر مورد نظر
روی تخت درار کشیدم و اون هم شروع کرد به معاینه کردن..چشم های منتظر من و شهاب همزمان بین صفحه مانیتور و دکتر در حال گردش بود
بالاخره طاقت نیاوردم و گفتم_دکتر جون به لب شدم..این بچه دختره یا پسر؟
romangram.com | @romangram_com