#دلتنگ_پارت_548


با دیدنم لبخند تلخی زد و گفت_منتظرت بودم

من_ببینید خانم محترم باید امروز همه صحبت های ما تموم شه..مامان و بابای من مردن..تموم شد دیگه..شما هم بلند شید و زندگی کنید..عشق شاید ارزش زیادی داشته باشه اما نه اونقدری که سالها بخوایم خودمونو تباه کنیم..اومدم چون تمام فکر من شده شما..عمه آتوسا بچش به دنیا اومده..برید ملاقاتش..به سمیراجون گفتم دیدمتون تا شاید به خودتون بیاید..پس بلند شید چون یه مرگ نمیتونه همه چیزو خراب کنه..جز مرگ مادر مگه بدترم هست؟من مادرم مرد و من بلند شدم.با اینکه شوهرمو خیلی دوست دارم اما منطقی میگم هرچند گفتنشم سخته،اگر بین مامانم و شوهرم قرار بود یکیو انتخاب کنم انتخاب من مامانم بود

دیگه نتونستم تحمل کنم..زدم زیر گریه و میون گریه ادامه دادم_مامان من عشقش شدیدتر از شما بود و 15 سال رو گذروند هر چند سخت..کار کرد زندگی کرد اما غم و گریش جدا..پس لطفا بلند شید..امیدوارم حرفام اثر کنن چون دیگه برنمیگردم

جیغ زد_من عاشق آریااااااام..اون یه روز برمیگرده پیشم و منو میبره با خودش

به بالای سرم اشاره کردم و گفتم_اون الان پیش مامان منه.مطمئم باش به تو فکرنمیکنن پس خودت به خودت فکرکن

دست گذاشت روی گوشاش و شروع کرد به ضجه زدن و فریاد زدن

با تمتم توانم از اونجا خارج شدم و با دو به سمت در ورودی حرکت کردم.لحظه آخر اشک مانع دیدم شد و من خوردم به بیماری که داشت کنار دکترش راه میرفت و هر دو پخش زمین شدیم فقط من کمی بالاتر از اون روی زمین پخش شدم

سرمو برگردوندم و به زیر پام نگاه کردم..اول دکترو دیدم که با عصبانیت گفت_بعد از چند مدت بلند شده از سرجاش حالا مگه تو میزاری

برگشتم و به بیمار که بدون هیچ آه و ناله ای روی زمین افتاده بود نگاه کردم..با دیدنش قلبم توی سینه از حرکت ایستاد..باورم نمیشد..حتی ذره ای هم نمیتونستم چیزی که دیدم رو باور کنم..چشم هامو روی هم فشردم و دوباره بهش چشم دوختم..خودش بود..خود خودش بود..مسعود بود

اما چرا؟چی شده که مسعود باید توی بیمارستان باشه؟این مرد اونقدر قوی بود که نباید با تنه ی من پخش زمین شه

دکترش بلندش کرد.سریع رفتم جلوشون و گفتم_توروخدا یه لحظه

رو به مسعود با ناباوری گفتم_مسعود

خیلی آشفته بود..خیلی

دکتر_میشناسیدش؟

بدون توجه به حرف دکتر گفتم_مسعود منو میشناسی؟زن شهاب..خاطره

واسه لحظه ای لرزید..به چشم هام خیره شد..غم توی چشم هام بیداد میکرد و درد و غم توی صورتش کاملا مشهود بود

با بی تفاوتی چشم ازم گرفت و راه افتاد.دکترش هم پشت سرش

یعنی چی؟منو نشناخت؟خدایا خودت به خیر بگذرون..شهاب دیوونه میشه..دیوونه

مسیر رو تا خونه پیاده طی کردم!همش با خودم کلنجار میرفتم..یعنی به شهاب بگم؟شاید مسعود نخواسته شهاب بفهمه!خب پس چرا نشناخت؟اونکه تا روز ازدواج ما خوب بود اما چی شد یه دفعه ای؟

اوففف خدایا همش مصیبت روی سرم آوار میشه.باید بازم برم تا بفهمم چی شده اونوقت به شهاب میگم!شهاب که وضعش خوبه!میتونم یواشکی مسعود رو تحت نظر دکتر خوب بزارم تا زودتر خوب شه

romangram.com | @romangram_com