#دلتنگ_پارت_543
شهاب_صبح به خیر خانومم
دستمو روی دستش گذاشتم و گفتم_صبح تو هم بخیر عشقم
شهاب_این بچه ی ما کی میرسه؟
قهقه ای سر دادم و گفتم_آقای دکتر انقدر اذیت نکن..بلند شو بریم صبحانه بخوریم
بلند شدم و سریع پریدم توی حمام..بعد از من شهاب رفت توی حمام و من هم رفتم توی آشپزخونه و میز مفصلی از صبحانه آماده کردم.با صدای شهاب،سر فلاکس چای رو بستم و سرمو بلندکردم
همونطور که موهاشو با حوله خشک میکرد گفت_امروز بریم بیرون یه دوری بزنیم..دلمون پوسید
پشت میز نشستم و گفتم_عالیه..به شادی زنگ میزنم با استادش بیاد با هم بریم پارک
اخمی کرد و گفت_لازم نکرده
لقمه ی خامه عسلی که گرفته بودم رو جلوی شهاب گرفتم و گفتم_خوش میگذره اول و آخرم که باید ازدواج کنه
شهاب_سنش واسه ازدواج مناسب نیست
با این حرفی که زد،همزمان دستمو ناخواسته زمانی کشیدم عقب که اون دستشو آورد جلو تا لقمه رو از دستم بگیره و از این کارم متعجب شد
ابرومو بالا دادم و گفتم_مناسب نیست؟واسه من مناسبه واسه اون نیست؟
شهاب_منظورم این نبود
دستمو به علامت سکوت بالا دادم و گفتم_باشه باشه کش نده
خوشبختانه همون موقع صدای زنگ تلفن بلند شد..از جام بلند شدم و از آشپزخونه خارج شدم..هنوز کاملا از اونجا دور نشده بودم که صدای مشتی که شهاب روی میز کوبید به گوش رسید
اعتنایی بهش نکردم و تلفنو جواب دادم
من_الو
سمیرا جون بود
_سلام خوشگل مامان بزرگ خوبی؟
من_مرسی تو خوبی مامان؟
romangram.com | @romangram_com