#دلتنگ_پارت_534


من_سلام

با صدام سرشو بلند کردم..چقدر آشفته تر شده بود..گود زیر چشم هاش بیشتر شده بود

من_راستش بحث دیروز نصفه موند و اومدم تا بحث رو تموم کنیم

نه حرکتی کرد و نه حرفی زد..انگار روی صورت من رفته بود توی فکر

من_هی خانم

بازم حرکتی نکرد..اوففف

رفتم کنارش روی تخت نشستم و دستشو گرفتم که انگار به خودش اومده باشه دستشو عقب کشید و جای بخیه رو با دستش پوشوند

من_من که عکسشو دیدم

چشم هاشو باریک کرد و بهم نزدیک تر شد..بدون توجه به حرفم،گفت_مامانت گفتی پیش خداست؟چرا؟

من_سکته کرد

بدنش واسه لحظه ای لرزید و سپس توقف کرد

من_لطفا بگو کی هستی؟چه بلایی سرت اومده؟

لبخندی زد و رو بهم گفت_واست یه چیزی رو تعریف کنم به کسی نمیگی؟

من_نه

آروم گفت_منم پرستارم..اینا میخوان از من مراقبت کنن نمیدونن من خودم مراقبم

ضربان قلبم شدت گرفت..مچ دستشو گرفتم و گفتم_اسمت چیه؟

_خورشید

با تعجب گفتم_چی؟دکترت که چیز دیگه ای رو گفت!

نپرسیده بودم از دکترش میخواستم خودش واسم کامل بگه..این حرفم فقط رو دست بود

مچ دستشو از دستم آزاد کرد..گوششو با دستش گرفت و گفت_دروغ گفتن اسم من خورشیده..من همش دوست داشتم اسمم خورشید باشه اما همشون بهم میگن پانته آ

romangram.com | @romangram_com