#دلتنگ_پارت_532
همونطور که یک نفس زمزمه میکرد "پیش خدا" اشک تند تند از چشمش میبارید
کم کم چونش شروع کرد به لرزیدن و پشت سرش بدنش هم شروع به لرزیدن کرد..ترسیدم و زیر گفتم_چت شد خانم؟
اما هرلحظه لرزش بدنش در حال تشدید شدن بود..واقعا حالش بد شده بود
جیغ بلندی کشیدم و سریع در اتاقو باز کردم که خارج شم،همون لحظه چند تا پرستاری سراسیمه وارد اتاق شدن و هجوم بردن سمت اون زن
یکیشون همونطور که سرنگی پر میکرد با خشم رو بهم گفت_با اجازه کی اومدی اینجا؟نمیدونی ورود ممنوع هست؟برو بیرون..زود باش
با پاها و دست های لرزون سریع از اتاق خارج شدم..چی شد یهو؟یعنی از دوستای مامانمه؟یا از کساییه که مامانمو اذیت کرده و مامانم خیلی دوستش داشته؟کیه این؟چرا هر دفعه باید یه مسئله ای واسم پیش بیاد؟اگر این آنا نیست پس اون آنا کیه؟نکنه آنا سالمه و شهاب دوستش داره؟!نکنه دیشب رفته بود پیش آنا..آره درسته شهاب اگر نمیخواستش توی دوران نامزدی هم باهاش نبود
نفسم بالا نیومد..سریع از اونجا خارج شدم..به هوای آزاد که رسیدم هوای زیادی رو به درون ریه هام فرستادم که بالاخره نفسم سرجاش اومد
چشم هام کم کم تر شدن و اشک هام سرازیر شدن!چه خبره اینجا؟توی زندگی من چی میگذره که من ازش بی اطلاعم؟خدایا خودت کمکم کن
تا ساعت های 3 توی خیابون پرسه میزدم..توی این سرما و باد سوزناکش،لرزه به تنم افتاد و کم کم باران شروع کرد به نم نم باریدن
نتونستم طاقت بیارم و رفتم خونه..حتی یادم هم رفته بود گوشیم رو ببرم از عجله ای که واسه اون دختر داشتم اما هنوزم نفهمیدم کیه؟!من باید بفهمم!!درسته من میفهمم اون کیه!!حتی اگر از آشناهای شهاب باشه باید بفهمم دلیل این حالشو
کلید رو توی قفل چرخوندم و وارد خونه شدم..خیلی سرد بود..یکراست رفتم سمت بخاری و روی شعله ی زیاد گذاشتمش
رفتم دوش آب گرمی گرفتم و اومدم بیرون..لباس آستین کوتاه صورتی رنگی با شلوار ورزشی بنفش رنگی پوشیدم و واسه نهار هم سوپی پختم و خوردم
ساعت حدود های 10 بود که شهاب خسته و خورد برگشت خونه..
همونطور که به اپن تکیه داده بودم گفتم_سلام
برگشت و نگاهم کرد اما جواب نداد من هم اخمی کردم و هجوم بردم سمت آشپزخونه
خودمو با درست کردن شام سرگرم کردم..واسه شام زرشت پلو درست کردم که واسه فردا هم بمونه..فردا هرجور شده من باید دوباره برم تیمارستان و با اون زن صحبت کنم
میز شام رو آماده و شهابو صدا کردم..اومد و پشت میز نشست اما نخورد..متوجه نگاه سنگینش شدم..نگاهمو سوق دادم سمتش که با اخم غلیظش مواجه شدم
دستشو مشت کرد و گفت_امروز کدوم گوری بودی؟چرا هر چی زنگ زدم خونه جواب ندادی؟گوشیتو هم که جواب نمیدادی!
وای حتی یادم نبود تلفنو چک کنم..دستپاچه شده بودم.سرتق جواب دادم_جایی نبودم دلم نخواست جواب بدم
پوزخندی زد و گفت_به درک
romangram.com | @romangram_com