#دلتنگ_پارت_526


رفتم سمت میز و عطری به خودم زدم و رفتم بیرون..واسه اینکه از دلش در بیارم،از پشت دستمو ابراز احساسات حلقه کردم..کنار گوشش زمزمه کردم_گور بابای مزاحم..خب مثل اینکه گفتی کا..

با چیزی که دیدم،قلبم جوری ایست کرد که نتونستم ادامه ی حرفمو بزنم..شهاب پسم زد و برگشت سمتم و با اخم گفت_چت شده تو؟یهو سر میرسی؟

اما نگاه من هنوز به اون چیزی بود که به یقین با این حالم باور داشتم چیز جدی هست

زیر لب زمزمه کردم_شهاب تو..

شهاب_خاطره اون مال گذشتست

سرمو تکون دادم.بغض به گلوم چنگ زده بود و داشت خفم میکرد..با بغض نگاهش کردم و گفتم_میدونستم..میدونستم گذشته ی تو..م..مثل یه لکه روی زندگیمون میمونه

زیرلب غرید_خفه شو

همون موقع گوشیش زنگ خورد..قبل از اینکه گوشیو دور کنه نگاهی بهش انداختم و دیدم..اینکه دوست دخترش باشه یا نه به کنار.اینکه شمارشو سیو کرده بود منو داغون میکرد!شهاب شماره ی منو بعد از اینکه سی صد بار بهش پیام دادم سیو کرد چون لازم میشد اما واقعا این هم لازم میشه؟

چشم هامو بستم و اجازه دادم اشک هام سرازیر بشن..آنا

این آنا کیه که شهاب از مینا گذشت اما از این نه؟!نکنه..نکنه

با چشم های لبالب از اشک رو بهش گفتم_نکنه..نکنه این همون..عطر..درسته شاید همون دختری هست که عطرش..

با دادی که زد از ترس سکوت کردم و قدمی به عقب برداشتم

_ بسه دیگه..بسه

گوشیش رو که در حال زنگ خوردن بود رو برداشت و به شدت کوبیدش به دیوار..طوری کوبید که جدا از تکه تکه شدن گوشی،دیوار هم ضربه دید

بلند شد و رفت توی اتاق..روی زمین به زانو نشستم..احمق حتی حاضر نمیشه واسم توضیح بده..حتی انکار هم نمیکنه..اونقدر غرورش واسش مهمه که حاضر نیست به من توضیح بده

دستمو حصار صورتم قرار دادم و زار زدم!

زار زدم چون با کسی ازدواج کردم که گفت میخواد از درد و رازهاش به من بگه اما کو این گفتن ها؟

* * *

(از زبان شهاب)

نمیدونستم چکار کنم! دستپاچه بودم!باورم نمیشد بالاخره این عروسک های گذشته ی من بشن بختک و بیوفتن روی زندگیم

romangram.com | @romangram_com