#دلتنگ_پارت_522
همه دست و سوت زدن و من هم برای فرار از شیطنتاشون،کیک روبرداشتم و رفتم توی آشپزخونه
شادی اومد کمکم و با هم بعد از برش کیک ها،به همه کیک دادیم
بشقاب خودمو شهابو بردم و کنارش نشستم..هر دو در کنار بقیه کیکمونو خوردیم
بعد از کیک دوباره بزن و بکوب داشتیم تا ساعت 1 و چون خسته شده بودیم و شهاب هم از سرکارش برگشته بود،شام که ساندویچ کتلت بود رو پخش کردیم و بعد از اتمام شام تکاتک همه رفتن خونه هاشون
شادی هم با علی رفت و لحظه های آخر شهاب پی برد که مسئله بینشون اونقدراهم ساده نیست،چشم غره ی وحشتناکی نثار شادی کرد که شادی از ترس قبل از رفتنش بهم گفت(خاطره تورو خدا اگر چیزی گفت راضیش کن دعوام نکنه)
و من هم بهش گفتم خیالش راحت باشه
داشتم بشقاب میوه هارو جمع میکردم و شهاب هم روی مبل لم داده بود و به گردنبند خیره شده بود
از خستگی دستی به کمر زدم و با حرص رو به شهاب گفتم_بجای خیره شدن به گردنبند بیا کمکم..ازت میگیرمشا
ابرویی بالا داد و گفت_اگر راست میگی بگیر
واسه اینکه لجشو در بیارم گفتم_خب نده میرم یه خوشگل ترشو واسه مردی میگیرم که بیاد کمکم
چشم هاشو باریک کرد و گفت_اون مرد کیه؟
همونطور که داشتم میرفتم سمت آشپزخونه گفتم_هر کی بیاد کمکم
چند لحظه صدایی ازش شنیده نشد..امیدوارم عصبانی نشده باشه
بعد از اینکه بشقاب هارو توی ظرفشویی گذاشتم برگشتم توی سالن تا ببینم داره چکار میکنه که نبودش
رفتم توی اتاق که دیدم روی تخت دراز کشیده
من_شهاب؟
شهاب_چته؟
من_بچه بازی در نیار من یه شوخی کردما..خب بیا کمکم
ساعدشو روی پیشانیش گذاشت وگفت_برو بیرون خوابم میاد.خستم
از این همه سردی دلم شکست..در اتاقو محکم به هم کوبیدم و برگشتم توی سالن..کتمو در آوردم و انداختم روی مبل..موهامو هم با کلیپس بالای سرم جمع کردم و مشغول کار شدم..اول تمام ظرف هارو شستم که دیگه از کمر افتاده بودم..بعد هم پوست میوه و آشغالای دیگه رو توی سطل آشغال ریختم..باقی مونده ی میوه و کیک ها رو هم توی یخچال گذاشتم..کف زمین پر از خوراکی بود
romangram.com | @romangram_com