#دلتنگ_پارت_492


بنابراین شلوار لی شیری رنگی به همراه لباس کتون آستین سه ربع فیروزه ای تن کردم و موهامو بالای سرم بستم و رفتم پایین

همه پشت میز بودن..به همه صبح بخیر گفتم و نشستم پشت میز

توی سکوت صبحانه در حال صرف شدن بود که سکوت رو شکستم

من_شهاب میشه امروز واسم خط بگیری تا من به خانوادم زنگ بزنم؟

شادان_خب عزیزم از تلفن اینجا استفاده کن

من_مرسی چند باری با مامان بزرگم صحبت کردم..شاید خط باشه بهتره آخه یکم هزینه بال امیره

شهاب همونطور که قهوه اش رو هم میزد با اخم بدون اینکه نگاهم کنه گفت_تلفن اینجا هست..مشکلی با هزینه ندارن به هرکسی خواستی میتونی زنگ بزنی..

از اینکه ضایع شده بودم خجالت کشیدم و سرمو انداختم زیر

همون لحظه ورونیکا هم اومد و به همه صبح بخیر گفت..با اینکه درک کرده بود من بدم میاد و کنار کشید بازم نسبت بهش حساسیتی دارم و ازش چندان دل خوشی ندارم

به شهاب لبخندی زد و شروع کرد به خوردن..شهاب همون موقع نوش جانی گفت و از جاش بلند شد

تا عصر اتفاق خاصی نیوفتاد..با شادی کلی توی باغ قدم زدیم و عکس گرفتیم و اون هم واسم از عشق جدیدش گفت..توی دانشگاه عاشق استادش شده..بهش گفتم اون در سطحت نیست اونم جوابمو داد:

"خاطره عزیزم من به پول نیاز ندارم!من میخوام خوشبخت بشم!شاید از این راه بتونم سعیدو کامل فراموش کنم اما بگم که عشق فقط به پول نیست"

حرفش درست بود..اگر برادرشم میخواست از روی سطح مالی عشقشو انتخاب کنه به وضوح مشخص بود که اون شخص من نبودم

با یاد این حرف شادی جرقه ای توی ذهنم زده شد..به سرعت از پله ها پایین اومدم و خواستم برم توی حیاط پیش شادی که با دیدن ورونیکا که کنار شهاب نشسته بود ایستادم ببینم چی میگن

veronika_shahab,could you please close my earring's tach؟

(شهاب میشه لطفا گیره ی گوشوارمو ببندی؟)

متوجه نشدم چی میگه اما با اشاره به گوشوارش فهمیدم چه خبره

شهاب با اخم چشم از صفحه ی تلوزیون گرفت و برگشت سمت ورونیکا..دست برد سمت گوشش و داشت با دقت گیره رو میبست که ورونیکا با لبخند بهش خیره شده بود و چشم ازش برنمیداشت و شهاب هم اخمش غلیظ تر شد

خونم به جوش اومده بود اما کاری نکردم..شهاب سریع کارشو انجام داد و عقب کشید و دوباره مشغول تماشای تلوزیون شد

راه افتادم سمت حیاط که هر دوشون منو دیدن..پشت چشمی واسه ورونیکا نازک کردم و وارد حیاط شدم

romangram.com | @romangram_com