#دلتنگ_پارت_475
توی خونه با همشون خداحافظی کردیم و با شادی راهی فرودگاه شدیم..ساعت 5 و نیم بود و ما تازه داخل فرودگاه قدم گذاشتیم..هر دو چمدون توی هر دو دستم،پشت سرم روی زمین لیز میخوردن و دنبالم میومدن
اعصابم داغون داغون بود..از اینکه خاطره اینجا نبود
رفتیم سمت میزی و نشستیم..گارسون اومد و واسه صبحانه شادی ساندویچ کالباسی سفارش داد اما من فقط به خوردن قهوه اکتفا کردم
هنوز ربع ساعت مونده بود..سرمو روی میز گذاشتم و چشم هامو روی هم فشردم تا نبود خاطره از ذهنم خارج بشه
* * *
(از زبان خاطره)
دیشب همه اومدن خونه و باهام خداحافظی کردن اما همونطور که خواسته بودم،دایی مازیار بازم نبود
مامان سمیرا کلی اصرار کرد که بعد از اینکه برگشتم،برم پیشش یه مدت بمونم و من هم بهش قول دادم که حتما این کارو میکنم
بعد از رد شدن از زیر قرآن،چمدونمو برداشتم و سوار آژانس شدم و رفتم سمت فرودگاه
فقط خدا خدا میکردم باشنشون..
با ورودم صدای خانمی که اعلام میکرد سرنشینان برن سوار شن،به گوش رسید
هول شدم..سریع رفتم جلو که با دیدن اندامی که منو دیوونه خودش کرده بود،ایستادم
فرصتو از دست ندادم و صداش زدم_شهاب..
با توقفش ضربان قلبم شدت گرفت..آروم برگشت عقب و با دیدنم چشم هاش تعجب وار گرد شدن..شادی هم کنارش بود..خجالت زده رفتم سمتشون
همونطور سر به زیر سلام آرومی کردم
شادی_وای خاطره اومدی؟خداروشکر
سرمو بلند کردم و به روش لبخندی پاشیدم
چشم چرخوندم و به چشم های خشنی خیره شدم که سریع چشم ازم گرفت و راه افتاد...دلخور شدم!اما شادی اومد سمتم و سعی میکرد از دلم در بیاره اما غم توی دل منو فقط کسی که باعثو بانیشه میتونه درمانش کنه نه کس دیگه ای
وارد هواپیما شدیم!!با وارد شدنم یادم به بار اولی که سوار شدم افتاد..موقع برگشت به شیراز!موقعی که با زور منو سوارش کردن و خواستن تا ابد منو از مامانم دور کنن
با یادآوری اون روز ها به غم دلم اضاف شد و باعث شد اشک به چشم هام هجوم بیاره
romangram.com | @romangram_com