#دلتنگ_پارت_461
مامان بزرگ همونطور که با ساک دستش از پله ها پایین میومد گفت_چته ور پریده؟برو بیرون من میام
به ساک دستش اشاره کردم و گفتم_این چیه؟ساک آوردی؟
مامان بزرگ_مادر هوا سرده..واست لباس شلوار اضاف با کاپشن آوردم یه وقت سرما نخوری
با خنده سر تکون دادم و سبد خوراکی ها رو برداشتم و رفتم بیرون..از دست این مامان بزرگ..سبد رو توی صندوق عقب گذاشتم و رفتم عقب سوار شدم
کاملا مشهود بود که شهاب دیوونه شده از دست مامان بزرگ..فقط نیم ساعت داشت برق و گاز رو چک میکرد
من_الان میاتش!
برگشت سمتم و گفت_چرا تو عقب نشستی؟
من_چون مامان بزرگ میاد جلو
و لبخند کریهی تهویلش دادم
ابرویی بالا انداخت و روشو بردوند
خلاصه بگم مامان بزرگ ربع ساعت بعدش اومد که صدای همه در اومده بود..منی که فقط ربع ساعت به انتظارش نشستم داشت خوابم میبرد دیگه وای به حال بقیه!
مامان بزرگ جلو نشست و شهاب راه افتاد..به دروازه قرآن که رسیدیم،بعد از سلام و احوال پرسی،صبحانه رو همونجا خوردیم و راه افتادیم
بین راه مامان بزرگ پرتقال پوست میکند و به من میداد تا بخورم..چند تا هم به شهاب داد که گفت دیگه سیر شده اما امان از دل غافل..مگه این زن ول کن بود؟
مامان بزرگ یه قاچ از پرتقال رو جلوی دهن شهاب گرفت و گفت_بیا بخور
شهاب خشک جواب داد_ممنون..گفتم که سیر شدم..بدید به خاطره
مامان بزرگ دستشو جلوتر برد و گفت_خاطره همشو خورد این یکی رو برای تو گذاشتم..بخور مادر جون بگیری جاده هست از گرسنگی چپ میکنیم
چپ چپ به مامان بزرگ نگاه کردم و چیزی نگفتم..وا من همشو خوردم؟
شهاب با لبخندی که نشون از خندش بود،از آینه ی جلو بهم نگاهی انداخت..با خجالت چشم ازش گرفتم
شهاب_خب بدید دستم
و از دست مامان بزرگ گرفتش و داخل دهنش گذاشت
romangram.com | @romangram_com