#دلتنگ_پارت_444


دیگه گریه امون ادامه دادن رو بهش نداد

با شنیدن این حرف ها شک بزرگی بهم وارد شد

من_شما..شما عاشق مامان من بودید؟

دستشو روی صورتش گذاشت و چهره ی غرق گریش رو پوشوند

چشم هامو بستم و اجازه دادم دوباره اشک هام جاری بشن

چشم بازکردم..چشم بازکردن من همانا و قفل شدن چشم هام توی چشم های آبی رنگی که حالا به خون نشسته بود همانا..نگاهش بین چشم هام و صورت کبود شده م در حال گردش بود

چقدر دلتنگ این نگاه بودم..داشت با ناراحتی و چاشنی از عصبانیت نگاهم میکرد..ناخواسته نگاهم کشیده شد سمت دستش..درست میگفت..دستش باند پیچی شده بود

نفس عمیقی کشیدم و وارد خونه شدم..هرچقدر هم حق با شادی باشه بازم منو نابود کرد شهاب!!هنوز هیچی نشده منو زیر بار مشت و کتک گرفته

هنوز هم داشتن قرآن رو روایت میکردن..داشتم میرفتم سمت بچه ها که یه لحظه سرم گیج رفت و با زانو افتادم روی زمین

شادی و بهار با سرعت اومدن سمتم و بلندم کردن..حال بقیه اونقدر بد بود که متوجه من نشدن

بچها بردنم توی آشپزخونه و روی صندلی نشوندنم..بهار سریع واسم شربت قندی درست کرد و به خوردم داد

کمی که بهتر شدم رو به شادی با بغض گفتم_اون چرا اومده؟

سرشو انداخت پایین و گفت_منو رسوند گفت که خودشم میمونه تا اگر کمکی میخواستیم انجام بده

خوشحال شدم از این کارش..

شادی_خاطره میخوای ترکش کنی؟اگر نه توروخدا پاپیش بزار تا اون جلو بیاد..اونقدر مغروره که روش نمیشه بیاد معذرت خواهی کنه فقط میدونم اگر حتی رو به روش قرار بگیری ازت عذرخواهی میکنه

به صورتم اشاره کردم و گفتم_این چی؟اگر الان ببخشمش دفعه ی بعد هم همینطوره..اصلا مگه من رفتم پیش پسره که به صورت من مشت میزنه؟

سرشو انداخت پایین و حرفی نزد

من_لطفا چیزی درمورد شهاب نگو..الان ختم مادرمه

بلند شدمو رفتم سرجای قبلم نشستم و شروع کردم با قرآن آروم همخوانی کردن

* * *

romangram.com | @romangram_com