#دلتنگ_پارت_442


چشم هامو با شدت روی هم فشردم و از لای دندون گفتم_زدمش

ازم جدا شد و دستشو جلوی دهنش گذاشت

با تعجب گفت_هیییین..چی؟زدیش؟چرا؟

دستمو لای موهام فرو بردم و گفتم_چون بهش متلک گفتن..اون پسره ی بی پدرو مادرو هم نابود کردم ولی از عصبانیتم مشتی به صورت خاطره زدم که فکرکنم استخون صورتش خورد شد

شادی_و...ولت کرد؟

دست هامو مشت کردم

_نمیدونم..مطمئنم دیگه منو نمیخواد

شادی_فردا چهارماه و ده روز مادرشه..میرم مراسمشون باهاش حرف میزنم

دستشو گرفتم و گفتم_نه ولش کن..خودش به اندازه کافی درد داره منو یادش ننداز

پشت دستمو بوسید و گفت_من بخاطر تو جونمو هم میدم..نگران نباش باهاش حرف میزنم..الانم دستت نابود شد..بزار بیام ضد عفونیش کنم

بلندشد و جعبه ی ابزار معاینمو آورد و بعد از ضدعفونی دستم،با باند بستش و رفت

لباس تنم کردم و بعد از خوردن دو تا مسکن،خوابیدم

* * *

(از زبان خاطره)

تمام خونه و حیاط رو با پارچه ی مشکی پوشوندیم..اونقدر این درد عذاب آوره واسمون که اگرم تا سالهای بعد مشکی بپوشیم بازم از این درد کاسته نمیشه

مانتوی بلند مشکی با شلوار پارچه ای مشکی پوشیدم و شال مشکی روی سرم انداختم

حتی از ناراحتی وقت نکردم موهامو ببندم..صبح وقتی از خواب بیدار شدم شروع کردم به گریه کردن تا الان که مهمون ها کم کم دارن میان

دل و دماغ هیچ کاری رو نداشتم بخاطر همین بهار و شادی و چند تا از همسایه ها اومدن واسه پذیرایی..بهار هم از رشت بلند شد اومد اینجا هم بخاطر شهاب هم مامانم

حال من و مامان بزرگ و خاله مهسا و عمه آتوسا و سمیراجون و مادر بزرگ خیلی داغون بود..از اون طرف هم دایی مازیار خیلی زجر میکشید..همش درحال گریه کردن بود

کم کم همه مهمون ها رسیدن..همه دور تا دور سالن روی مبل و صندلی نشستن..من هم گوشه ای روی زمین،کز کردم...

romangram.com | @romangram_com