#دلتنگ_پارت_430
قبول کردم و جاهامونو با هم عوض کردیم و اونم راه افتاد
من_کجا میریم؟
شهاب_کافه سرخ
با اینکه نمیدونستم کجاست گفتم_خوبه بریم
بیست دقیقه ی بعد توی ترافیک رسیدیم..شهاب ماشینو جلوی کافه پارک کرد و پیاده شدیم..چون اطراف کافی شاپ پر از مغازه بود،واسه همین مشکلی نبود ماشینو کنار خیابون پارک کنیم
با هم پیاده شدیم..نگاهی به تیپ شهاب انداختم
یه لباس کتون کرم رنگ پوشیده بود که آستینش رو کمی بالا زده بود..به همراه شلوار جین مشکی رنگ..
لبخندی زدمو کنارش قدم برداشتم که متوجه شدم انگشت هاشو بین انگشت هام قفل کرد
گاهی اون قدر محبت به دلم آدم میشینه که حاضره فریاد بزنه از خوشبختیش مخصوصا که اون شخص هم عشق آدم باشه
با هم از پله ها بالا رفتیم
پله های اول بودیم که سرمو نزدیک گوشش بردم و زمزمه کردم:
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که در بند توام آزادم
میون شعر توقف کرد و با عشق به شعرم گوش داد
وقتی شعر به پایان رسید،دستی دور لبش کشید و زیرلب گفت_منو دیوونه نکن دختر..داری هلاکم میکنی
romangram.com | @romangram_com