#دلتنگ_پارت_422
با چشم های خیس از اشک بهم خیره شد و گفت_کمکش کن..فقط تو و شهاب میتونید کمکش کنید فراموشم کنه و دوباره زندگیشو بسازه..بخاطر من کمکش کن..التماست میکنم
با لبخند تلخی گفتم_بهت قول میدم..اینو مطمئن باش
بهار_فقط اگر میخوای باکسی آشناش کنی لطفا من اون دخترو نشناسم چون داغون میشم!بگو برن خارج
گونش رو بوسیدم و دستشو کشیدم و با هم رفتیم بیرون
* * *
(از زبان بهار)
با خاطره رفتیم و دور میز نشستیم..نگاهم خیره به زمین بود و فکرم جای دیگه
با صدای فرهاد رشته افکارم از هم گسست
دستمو گرفت و با ناراحتی گفت_چیزی شده خوشگلم؟چشات بارونیه!
من_نه خوبم..یکم دلم گرفته بود با خاطره درد و دل کردم
پشت دستمو بوسید و گفت_بیا بریم قدم بزنیم حالت بهتر شه
بلند شدیمو دست در دست هم با هم رفتیم بیرون..توی سالن نگاه کردم سعید نبود..خداروشکر شاید رفته باشه..اینجور بهتره
با فرهاد یکم قدم زدیم..رفتیم سمت درختی..فرهاد منو به درخت چسبوند و گفت_بهار..چند وقته میخوام یه چیزی بهت بگم ولی نتونستم..شاید الان وقت خوبی باشه
منتظر بهش چشم دوختم که ادامه داد_من بچه میخوام..میخوام پدر باشم..سنم داره بالا میره..میخوام وقت واسه بزرگ کردن بچم باشه
در جوابش حرفی نزدم..فقط لبخند زدم..چی میگفتم؟
نزدیک شد و گونمو بوسید..چشم چرخوندم که چشمم توی چشمی که تمام زندگی منو تشکیل داده بود قفل شد..از همینجا هم برق چشم هاش که نشون از گریه بود به چشم میومد..چشم هام ناخواسته پر از اشک شد
فرهاد و عقب کشیدم و گفتم_زشته فرهاد..کسی میبینه..لطفا
فرهاد_باشه عزیزم..من برم یه زنگ به مامانم بزنم همینجا باش یکم هوا بخور تا بیام
من_باشه
گوشیشو در آورد و رفت..همونجا ایستادم..سنگینی نگاه سعید بدجور آزارم میداد
romangram.com | @romangram_com