#دلتنگ_پارت_414


و رفت..

کفشمو دم در،در آوردم و بعد از پوشیدن دمپایی رو فرشی یکراست رفتم توی آشپزخونه(البته ناگفته نمونه که با حدسم پیدا کردم جاشو)

سوپی که مامان بزرگ داده بود رو توی کاسه ی شیشه ای ریختم و لیمو هم روش ریختم..اون که حالش بده و خوابه.توجهی به شکل و ظاهرش نداره

همراه با لیوان آب،کاسه رو توی سینی گذاشتم و رفتم بالا..

خب حالا اتاقش کدومه؟نگاهم بین درهای اتاق درحال گردش بود که با دیدن در اتاقی که باز بود با خودم گفتم شاید همین باشه

رفتم سمت اتاق..اتاق تاریکی بود..نمای اتاق تماما مشکی رنگ بود

واردش شدم..شهابو دیدم که روی تخت دراز دراز کشیده بود..پس درست اومدم

وارد شدم!همونطور که سینی رو روی عسلی کنار تختش میزاشتم گفتم_سلام

جوابی از جانبش شنیده نشد..رومو برگردوندم سمتش که دیدم آقا غرق در خواب تشریف دارن

با دیدنش توی این حال و اخمی که هنوز توی خواب روی صورتش بود ته دلم ضعف بود..چشم هامو روی هم فشردم تا این فکرهای بیهوده رو از سرم دور کنم..به خودم نهیب زدم که من فقط بخاطر این اومدم چون اون مریضه

هرچند کلی اصرار مامان بزرگ کردم تا بیاد اما اون با لبخند گفت تو برو پیش عشقت مثل یه عاشق ازش پرستاری کن حتما خوب میشه فقط مراقب باش از خط قرمز رد نشید

با این حرفش سرخ شدم..کم مونده بود مامان بزرگ بفهمه که فهمید!توی دهن اقوام نیوفته جای شکر داره

لبه ی تخت نشستم و صداش زدم..اصلا دوست نداشتم با شرایطی که ما داریم حتی دستمم بهش بخوره

دوباره صداش زدم_آقای منصوری

بازم جواب نداد و حتی بیدار هم نشد..پس نمیخوای بیدار بشی هان؟پس باشه

قاشق رو پر کردم از آب سوپ..کمی هم فوتش کردم تا خنک بشه

وقتی مطمئن شدم خنک شده،قاشقشو بردم سمت دهنش که بسته بود و یکراست قاشقشو تا ته کردم توی دهنش

پلک هاش لرزیدن و سپس از جاش بلند شد و روی تخت نشست..سریع قاشقو از دهنش کشیدم بیرون

با خشم گفت_مگه احمقی تو؟

تا نگاهش بهم افتاد چشم هاش گرد شدن..سریع به خودش اومد و با اخم رو بهم گفت_تو اینجا چکار میکنی؟شادی کجاست؟

romangram.com | @romangram_com