#دلتنگ_پارت_408
من_خداحافظ
گوشیو قطع کردمو گذاشتم توی کیفم..رفتم سمت مغازه ای که نزدیک بود و یه ظرف ذرت مکزیکی خریدم و همونطور که میخوردم راه افتادم سمت ایستگاه اتوبوس..راستش پول زیادی نداشتم و نمیخواستم خرجش کنم..مخصوصا الان که دستمون بستست
رسیدم به ایستگاه اتوبوس..منتظر اتوبوس ایستاده بودم که با صدای بوق ماشینی سربرگردوندم..با دیدن کسی که پشت ماشین نشسته بود شکه شدم..آخه این و چه به اینجور جاها!
حالا هر چی به من چه
با صورت در هم جمع شده رومو برگردوندم
باز صدای بوقش بلند شد..همه داشتن نگاه میکردن
صدای داد شهاب بلند شد_خاطره بپر بالا کارت دارم
هه!آخه چه اعتمادیه به توی ه*و*س باز
خودمو به نشنیدن زدم..از ماشین پیاده شد و اومد رو به روم ایستاد..دقیقا ما دوتا مثل فیلم سینمایی بودیم
آروم رو بهش غریدم_از اینجا برو همه دارن نگاهمون میکنن
با اخم گفت_سوار شو کارت دارم
من_نمیشم..اصلا چکارتو به اینجاها آقای منصوری؟
آقای منصوری رو کش دار گفتم تا حرصش در بیاد
رو بهم غرید_که دنبال کار میگردی؟هان؟
دیدم وضع داره خیلی بد میشه..از اونجا دور شدم و رفتم چند قدم اونطرف تر از ایستگاه ایستادم.اون هم اومد
با حرص رو بهش گفتم_خوبه کاسه کوزتو با مامان بزرگ ریختی رو هم..اصلا تو چکار من داری؟از اینجا برو مینا جونت نگرانته
یه تای ابروشو بالا داد و گفت_حسادت میکنی؟بوی حسادت میاد خانما اونم از نوع زنانش
با حرص پوزخندی زدم و دست به کمر رو بهش گفتم_هه حسودی؟آخه به چیش؟اصلا بگو یه ذره!گیریم که حسودیمم شد؟به چی؟به اینکه با تو هست؟برو برادر،من کسی نیستیم که دستمال دست اینو اون بشم..هیچوقت به ظاهر نگاه نکن..حالا هم برو چون هنوز دارم داغ پشیمونی هامو پس میدم
شهاب_پشیمونی؟
من_پس چی؟
romangram.com | @romangram_com