#دلتنگ_پارت_397
امروز قرار بود بهار با شوهرش بیاد شیراز
با صدای غرغر مامان بزرگ به خودم اومدم
_خاطره نیم ساعت دیگه کلاست شروع میشه..بلندشو برو رانندگیتو یاد بگیر منم دوستت میاد زشته بشینم اینجا رو مرتب کنم
من_باشه الان آماده میشم
و از اتاق خارج شد..شروع کردم به حاضر شدن
به زور مامان بزرگ رو راضی کردم که بفرستتم کلاس رانندگی و قول دادم که برم سرکار..حوصله درس ندارم شاید دو سال دیگه دوباره کنکور دادم
باید بعد از برگشتن بهار برم دنبال کار
نگاه آخرو توی آینه به خودم انداختم..
راه افتادم و بعد از نیم ساعت بالاخره رسیدم
دیگه آخراش بودم..بخاطر علاقم رانندگیم خوب شده بود
من_ببخشید آقای صرمدی کی بیام واسه امتحان؟
آقای صرمدی که مرد مسنی بود گفت_هفته دیگه همین موقع..بشین بخون که نخوای باز از اول بیای
سرتکون دادم و بعد از تشکر ازش راه افتادم سمت خونه
دلم برای صدای شهاب لک زده بود..بعد از اون روز شوم دیگه نه دیدمش نه حتی صداشو شنیدم..یکی دوبار بهم زنگ زد اما من جواب ندادم
نزدیک های ایستگاه اتوبوس بودم که با دیدن کیوسک تلفن یه لحظه دلم خواست برم بهش زنگ بزنم و حتی واسه لحظه ای صداشو بشنوم کافیه
اما به خودم تشر زدم که تو باید فراموشش کنی..متنفرم از کسی که بخواد واسم دلسوزی کنه
راهمو کج کردم و سوار اتوبوس شدم
با دیدن ماشین شوهر بهار با دو رفتم سمت خونه
درو بازکردن..سریع رفتم داخل
بهار با دیدنم جیغی کشید و پرید بغلم
romangram.com | @romangram_com