#دلتنگ_پارت_386
دستمو بستن و بعد از مرتب کردن چادرم به سلولم برگشتم و با صدای قفل شدن در،فهمیدم که به همون جهنم دره برگشتم
دوباره همه ی اون نگاه ها به سمتم کشیده شد
زیر این نگاه های نفرت انگیز عذاب میکشیدم
با صدای اون زن رشته افکارم از هم گسست
_یه چایی دم کن تا یکم دیگه که وقت هواخوریه سرحال باشیم
بدون حرفی رفتم سمت گازو زیر کترو روشن کردم..کنارش ایستادم تا به جوش بیاد
وقتی که به جوش اومد،چایی دم کردم و رفتم گذاشتم جلوش و برگشتم سرجام
کمی که گذشت اعلام هواخوری کردن..همه از خدا خواسته بیرون رفتن اما واسه منی که همه جای این زندان خفقان آور خفه کننده بود،حیاط فرقی در حالم ایجاد نمیکرد
پشت سرشون وارد حیاط شدم..
بعضی ها یه توپ گرفتن دستشون و شروع کردن به والیبال بازی!
بعضی های دیگه ام رفتن کنار شیر آب و شروع کردن به شستن لباس!
انگار فقط هواخوری این سلول بود
من هم گوشه ای روی نیمکتی چنباتمه زدم و بهشون چشم دوختم..واقعا واسشون فرقی نداشت که افتادن توی این هولوف دونی؟
به دقایقی نگذشت که توپی محکم به سرم برخورد کرد و در پی اون صدای آخ من بلندشد..همونطور که سرمو مالش میدادم با خشم بهش خیره شدم..میدونستم از سر عمده
_وای ببخشید خب برو اون طرف تر بشین
سکوت حکم فرما شدم..در افتادن باهاش کار اشتباهیه
دوباره صداش بلندشد_خب دختر یه چیزی بگو بفهمم لال نیستی..آدم کشتی افتادی اینجا حالا هم فاز غم گرفتی؟
دیگه هرچی تحملش کردم بس بود..این توهینات فجیهش بیش از حد بهم فشار وارد میکرد
با تمتم توانم فریاد زدم_بسه دیگه چکار من داری تو؟اصلا من به تو حرفی زدم که دشمنیتو شروع کردی؟ولم کن به کارت برس!خستم کردی با توهینات
با این تغییر رفتارم به یقین میشد فهمید که نطقش کور شد..فکرکرده کیه اگر واقعا از چشم اون من قاتلم پس اونم قاتله و هرکاری از دست هردومون برمیاد..چرا من فقط باید از اون بترسم
romangram.com | @romangram_com