#دلتنگ_پارت_381


شهاب بی حرکت ایستاده بود و به من خیره شده بود..شادی هم همینطور

مینا رو محکم به عقب هل دادم و گفتم_خدا ازت نگذره

مینا_گمشو..بدترشو هم به سرت میارم..واسه شهاب هم دارم که داره نابودم میکنه..

روی زمین زانو زدم..باورم نمیشد..چکاراون خونه داشت؟داره جسم نحیف مامان منو توی گور میلرزونه

مینا_خوشحالم که داری عذاب میکشی..خوشحالم که مادرت مرد..چون لیاقت نداری

حرف هاش مثل خنجری بود که توی قلبم فرو میرفت

همین که سرمو بلند کردم،چشمم به چاقویی که روی میز بود افتاد..من اینو میکشم!!واسم مهم نیست که چی بشه! اون لحظه اونقدر عصبانی بودم که سرمو هم قطع میکردن خونم در نمیومد..تا حالا توی عمرم انقدر احساس حماقت نکرده بودم

چاقو رو برداشتم و بلند شدم

نگاه هر سه شون به چاقوی توی دستم که حالا واسه مینا تیزش کرده بودم افتاد

شهاب_خاطره بزارش کنار اینو

مینا_کم بدبختی میخوای بدبخت تر هم بشی؟

تنم از شدت عصبانیت میلرزید..قدمی به سمتش برداشتم و گفتم_ازت متنفرم

شادی از ترس داشت گریه میکرد و التماس..شهاب هم سعی داشت چاقو رو ازم بگیره اما من چاقو رو محکم گرفته بودم

مینا_برو بدبخت..جراتشو نداری

چشم هامو بستم و جیغ زدم_خفه شــــــــــو بســـــــــه دیگـــه

چاقو رو با تمام وجودم توی شکمش فرو بردم..شادی با شدت جیغ کشید و شهاب با فریاد هجوم برد سمت مینا

دستام میلرزیدن..چاقو رو از شکمش بیرون کشیدم وعقب عقب رفتم

شهاب رو بهم فریاد زد_چکارکردی؟

ورفت سمت مینا..مینا داشت جون میداد و خون ازش سرازیر میشد و کف خونه رو به شستن میداد

شهاب_مینا تحمل کن

romangram.com | @romangram_com