#دلتنگ_پارت_373
او را بگو
تپش جهنمی مست !
او را بگو: نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام
نوشیده ام که پیوسته بی آرامم
جهنم سرگردان!
مرا تنها گذار
با گریه گفتم_بازم بگو
اون هم با گریه جواب داد_خاطره توروخدا..خودتو عذاب نده
دستمو روی چشمم گذاشتم و همونطور که با انگشتم به چشمم فشار میاوردم تا از هجوم یکباره و زیاد اشک جلوگیری کنم،نالیدم_بهار خیلی سخته..هرچی بگم کم گفتم..زندگیم با وجود اون رنگ میگرفت..نمیتونم یه لحظه هم به خودم تلقین کنم که اون واقعا دیگه نیست..احساس میکنم دارم خفه میشم..اینکه اون نیست نمیزاره حتی من نفس بکشم..نمیتونم حالمو توصیف کنم فقط بدون خیلی خراب و داغونم..وقتی مامانم جوابمو نداد دنیا ایستاد..همه ی جهان واسم توقف کردن و فقط تنها چیزی که مدام در حال گردش بود حرف من بود..اون لحظه فقط میگفتم خدایا خودت رحم کن
دیگه گریه امون بیشتر حرف زدن رو نداد
بهار_برو..بعد زنگت میزنم..یکم گریه کن آروم شی
و گوشیو قطع کرد..سرمو توی بالش زانوهام گذاشتم و به شدت اشک ریختم..دلم خون بود..شاید بدترین درد مرگ مادرباشه..از خدا میخوام که این بلا سرهیچکس نیاد..حتی درد من از درد مامان هم بیشتره..خیلی بیشتر
بلندشدم و با حال زارم از اتاق خارج شدم..در اتاق مامان بزرگ بسته بود و صدای گریش توی راهرو پخش شده بود..
وارد اتاق دوران بچگیم شدم..هنوز دست نخورده
رفتم سمت اسباب بازی ها..پشت میز کوچکم نشستم و دومینو هارو روی هم چیدم.انقدر چیدم و چیدم که تا بالای سرم رسید..داشتم با گریه نگاهش میکردم که خراب شد و همش ریخت..با ریختن ناگهانیش و خارج شدن از حال و هوام خیلی ترسیدم و به شدت جیغ کشیدم..دست هامو روی گوشم گذاشتم و با گریه داد و فریاد میکردم..در اتاق باز شدو مامان بزرگ وارد شد..اومد منو توی آغوشش گرفت و شروع کرد به آروم کردنم..آروم تر شده بودم
با کمکش رفتیم توی حیاط تا هوا بخورم..روی تاب آهنی که حالا با تکون خوردنش صدای قیژ قیژش سکوت حیاط رو میکشت،نشستم..اونم کنارم نشست..سرمو روی شونش گذاشتم و محو شنیدن صدای قیژ قیژ تاب شدم..این صدا بدون باور بهم آرامش میداد..انگار داد و فریاد هاش با من هماهنگ بود..دستمو روی میله ی رنگ پریده و سرد تاب گذاشتم و از خنک بودنش،انگشت هامو دور میله حلقه کردم تا کمی از این التهاب درونم که نه تنها درونم را بلکه وجودم را به آتش میکشید،کاسته شود
صدای زنگ در به گوش رسید
سرمو از روی شونه ی مامان بزرگ برداشتم و اون هم رفت و درو بازکرد
وقتی درو بازکرد شهاب وارد شد..تعجب کردم..حتما کار بهاره
بعد از سلام و احوال پرسی از مامان بزرگ اومد سمتم و کنارم روی تاب نشست..مامان بزرگ ما رو تنها گذاشت و به جایگاه همیشگیش آشپزخانه پناه برد
romangram.com | @romangram_com