#دلتنگ_پارت_367


من_هیسسس فقط تکون نخور

اونم بی حرکت توی بغلم موند..از این فرصتی که میخواستم شر آنا کم شه استفاده کردم و چشم هامو بستم و موهای خاطره رو که حالا شالش از سرش افتاده بود رو بوییدم..بوی شامپوش،لطافت موهاش بینیم رو نوازش میداد

شاید بو کردنم بخاطر این بود که میخواستم کمی از همه چی دور شم..همیشه الکل و سیگار بود که باعث میشد از حال و هوای خودم دور شم اما حالا...

کمی که گذشت از خودم جداش کردم..لبخند روی لبش بود..خندم گرفت..برای اینکه از دیدش پنهون بمونه،دستی روی صورتم کشیدم و سریع لبخندمو قورت دادم

نگاهی به جایی که آنا تا چند دقیقه پیش ایستاده بود انداختم..رفته بود..نفس راحتی کشیدم

* * *

(از زبان خاطره)

بالاخره رسیدیم شیراز..باورم نمیشد تا این حد از مامانم دور باشم..هوای اینجا منو یاد مامانم مینداخت..یاد زجرهاش،عشقش،مرگ عشقش،کودکیش،خانوادش و همه چیزش...

شادی با پدرش رفتن خونه و من به همراه شهاب حرکت کردیم سمت جایی..نمیدونستم داره کجا میره

با ماشین شهاب بودیم..اونجا ماشینشو فروخت و انگار اینجا یکی دیگه داشت..این ماشینش پرادوی مشکی رنگ بود..ازش پرسیدم که چرا اینجا فراری نداره گفت این ماشینو چون واسش خیلی زحمت کشیده دوست داره

با توقف ماشین رشته افکارم از هم گسست..به محیط اطرافم دقیق شدم

اینجا که خونه ی مامانمه!.!

تا اومدم از شهاب بپرسم،گفت_پیاده شو

بدون حرفی پیاده شدم..رفتم سمت در خونه..دو تا عاشق این خونه هردوشون رفتن..رفتن و منو یتیم کردن

با صدای یه زن برگشتم عقب..هردو مامان بزرگم بودن

سمیرا جون با گریه اومد سمتم و محکم توی بغل گرفتم

میون هق هق گریش نالید_خدا منو بکشه..پسرم رفت حالا هم زنش..خدایا این چه مصیبتیه..خورشید خوشگل و خانمم رفت..این چه عشقی بود که همه رو به بخت سیاه نشوند..نفرین به روزی که پانته آ رو میفرستادم طرف پسرکم

گریه من هم شدت گرفته بود

من_دلم برای مامانم خیلی تنگ شده

_چی بگم؟!چی بگم مادر؟!کاش حداقل حلالم میکرد که هر روزم جهنم نباشه

romangram.com | @romangram_com