#دلتنگ_پارت_353


با تماس دستش به پوست صورتم مثل برق گرفته ها شدم..سرمو بلند کردم

دستشو آروم روی گونم کشیدو گفت_دنیا سخته..سعی کن عادت کنی

ناخواسته اشک توی چشم هام حلقه زد

با صدای داد یه نفر سرمو به شدت چرخوندم

شهاب بود..داشت با سرعت میدوید طرف ما..خدایا بدبخت شدم

سریع ازش فاصله گرفتم و با سرعت شروع کردم به دویدن..مهم نبود کجا میرم فقط میخواستم دست شهاب بهم نرسه

شهاب_بهت میگم وایسااااااا..حساب تورو هم میرسم مرتیکه ی سگ

سرعتم بیشتر شد..یکراست وارد جنگل شدم..حداقل اینجا پیدام نمیکنه

از خستگی ایستادم..نگاهی به اطرافم انداختم..نبود

نفس عمیقی کشیدم

با کشیده شدن دستم جیغ بلندی کشیدم..دیگه بدبختم..میکشتم

رو به روی هم بودیم..خیره به هم..چشم های من لبالب از اشک و ترس و چشم های اون سرخ و خشمگین

زیر لب غرید_گفتم مامانت مرده آواره شدی نگو که باید توی بغل مردا پیدات کنیم

من_درست صحبت کن..من تو بغل کسی نبودم

با پوزخند گفت_نبودی؟

دیگه صبرم لبریز شده بود

داد زدم_بسه دیگه..به تو چه..حداقل اون بود که منو دلداری بده تو فقط میوفتی دنبال من تا به حسابم برسی..بسه دیگه.دارم کتکای روزگارو میخورم تو دیگه ولم کن

چشم هامو بستم تا مانع ریزش اشک هام بشم

با حالت عصبی اشک هامو پاک کردم و رو بهش داد زدم_از اینجا برو..آره من میخوام برم توی بغل همه..اصلا دیگه هیچی واسم اهمیت نداره..بزار هر بلایی که میخواد سرم بیاد.یه ذره رحم داشته باش..توروخدا رحم داشته باش..من دیشب آواره شده بودم اونارو پیدا کردم.خسته شدم

روی چمن ها با زانو نشستم و زار زدم..خدایا من از این به بعد چکار کنم؟کجا برم؟

romangram.com | @romangram_com