#دلتنگ_پارت_351


پیش روی چشم های متعجب این مرد که حالا مطمئن بودم شناخته،معذب شدم

متعجبانه گفت_تو همون دختری هستی که دم در مغازه ی عروسک فروشی بود؟

سرمو انداختم پایین..از این حالتم دیگه بر شکش غلبه کردو مطمئن شد

_اما چرا داری گریه میکنی؟انگار این گریه تازگی نداره؟اصلا چرا لباس بیمارستان تنت کردی؟

نمیتونستم حرف بزنم..نمیتونستم بگم از دردم اونم به کسی که نمیشناختم!

_اوکی فعلا چیزی نگو..ولی بنظر میاد این موقع شب بخوای برگردی خونه به هلاکت رسیدی..بلندشو بیا داخل..سومیتا حتما خوشحال میشه

بالاخره لب باز کردم_نه ممنون

_بیا داخل اگر بهت بدگذشت هرجا خواستی برو

ناخواسته به دنبالش وارد خونه شدم..میدونم کارم خیلی زشت بود اما توی این بی سر پناهی چکار میتونستم کنم؟

درسته ترسیده بودم.خیلی هم...

اما انقدر بخت برگشته بودم که اگرم شرافتمو ازم میگرفتن یا چیز دیگه،بازم به بدبختیم اضاف نمیشد چون من دقیقا توی قسمت اوج بدبختی بودم مثل قسمت اوج آهنگ های غمگین که تنو به رعشه میندازه با فریاد های پی در پی

حس و حال نگاه انداختن به خونه رو نداشتم بنابراین همچنان سرپایین پشت سر این مرد راه افتادم

وارد یه اتاق شدیم..

رو بهم گفت_این اتاق مهمان هست..اینجا شب بمون..سومیتا الان خوابه فردا حتما بهش اطلاع میدم از اومدنت

با لبخند تلخی گفتم_شرمنده واقعا..از اون ور مادرم که تنها کسی بود که داشتم از پیشم رفت و از این طرف هم خونمون آتیش گرفت..هیچ جارو نداشتم.هیچ کسی رو هم نداشتم..خداروشکر که خدا شمارو سر راهم قرار داد..واقعا ممنون

با بهت زدگی گفت_باورم نمیشه..

سرمو انداختم پایین که برای خاتمه دادن به این بحث گفت_بازم خداروشکر که مارو پیدا کردی..اینجا بمونی سومیتا هم خوشحال میشه..من دیگه برم..راحت استراحت کن..شب خوش

و از اتاق خارج شد..توی اوج درد و غم بازم خداروشکر کردم..خدایا من همیشه نوکر تو هستم..توی هر بدبختی یه سوپرایز میزاری

میدونم جای شکر نداره گرفتن همه چیزم ازم اما بازم شکرت

* * *

romangram.com | @romangram_com