#دلتنگ_پارت_349
من_نمیام..من از مامانم جدا نمیشم..من هیچکسو جز مامانم نمیخوام
خاله مهسا_خاله جون ما هم جز مامانت هیچکسو نمیخوایم ولی چکارکنیم که عاقبتمون اینه
خاله نگین_راحت شد..خورشید راحت شد..همش داشت زجرمیکشید..به آرامش ابدی که میخواست رسید.نباید گریه کنیم تا راحت باشه
نتونستم جلوی خودمو بگیرم و باصدای بلندی گریه کردم..
باصدای مامور آتش نشانی صدای گریمو خفه کردمو و برگشتم سمتش
یه کیف کولی دستش بود..به سمتم درازش کرد و گفت_این هم وسایل گاو صندوق
با دست های لرزون ازش گرفتم..حتی نمیخواستم داخلشو ببینم..کیف رو روی کولم انداختم
من_دست ازسرم بردارید
قدمی برداشتم که شهاب جلوم ظاهر شد و با خشم زیاد از لای دندون هاش غرید_دارم مراعاتتو میکنم..دمت داره زیادی دراز میشه..بشین سرجات برگرد پیش خانوادت..تو عزاداری بقیه هم هستن انقدر کولی بازی در نیار
من هم جواب دادم_مگه گفتم تو بیوفتی دنبالم؟من تنها هم از پس خودم برمیام
پوزخندی زد که خونمو به جوش آورد اما موندنم جایز نبود..من هیچ کدومشونو نمیخوام..این ها هم روزی مامان منو ترک کردن
توی یه حرکت با سرعت شروع کردم به دویدن..شهاب افتاد دنبالم اما من خودمو بین درخت های ویلایی قایم کردم و با گم کردن من،رفت سمت ماشینش
همونجا نشستم و ازته دل و با تمام وجود اشک ریختم..خدایا من چکارکنم؟به کی پناه ببرم؟تک و تنها شدم!!!
دلم خیلی پر بود..حتی فکر اینکه بخوام بقیه ی عمرمو بدون مامان عزیزم زندگی کنم وجودم تیرمیکشید
مامان عزیزم که زندگیش به غروب تبدیل شد الان شب شد..مهتاب جای خورشیدی مامانمو گرفت
مثل بچه کوچیکا شده بودم که توی بازار شلوغ دست مامانشونو ول کردن و گم شدن و گوشه ای تک و تنها با چشم های گریون نشستن تا مامانشون بیاد
سرمو روی زانوهام گذاشتم و گریه کردم..میون گریه هام مدام تکرارمیکردم_من مامانمو میخوااااااام ماماااان
این چه مصیبتیه آخه؟
دلم پر است و چشم هایم بارانی
دیگر چیزی به دلم نمیشیند،اشک هایی که برایت میریزم پایانی ندارد،جایت خالیست..
romangram.com | @romangram_com