#دلتنگ_پارت_346


مادرم با رفتنت پشتم شکست

رفتی و دیگر ندارم یاوری

لانه دارد در دلم دردی بزرگ

درد سخت و غصه ی بی مادری

من_حرف بزن

همونطور که چشم هاش بسته بود گفت_برید بیرون..لطفا..بزارید تنها باشم

به بهار اشاره کردیم و باهم از اتاق خارج شدیم..بهار رفت سمت بوفه ی بیمارستان و من هم پشت در ایستادم که مراقب باشم دست به کار احمقانه ای نزنه

* * *

(از زبان خاطره)

با صدای بسته شدن در سفره ی دلمو باز کردم و باصدای بلندشروع کردم به گریه کردن..خدایا من با این درد چجور کنار بیام؟مامانم چطور دلت اومد تنهام بزاری؟مگه امید همدیگه نبودیم پس چی شد؟

دستمو گذاشتم روی صورتم و زار زدم..متوجه ی سرم توی دستم شدم..من به این سرم چه احتیاجی میتونم داشته باشم؟

سوزن رو بدون توجه به سوزش دستم،از دستم کشیدم بیرون و به شدت پرتش کردم که همراه میله ای که بهش وصل بود روی زمین افتاد

از روی تخت بلندشدم..سرم به شدت تیرمیکشید اما مهم نبود

سرمو به پنجره ی اتاق که نمای درخت های خشک رو داشت،تکیه دادم و اجازه دادم اشک هام بی صدا فرو بریزن..

این مغز بیتاب من مامانمو میخواد

دست گذاشتم روی جایی که تیر میکشه..این جا همون جاییه که مال مامانم دیگه کار نکرد!این همون جاییه که ازش خون اومد..خب توهم خونریزی کن

وبا مشت کوبیدم به سرم..دردم خالی نمیشد..انقدر حس تنهایی و بدبختی رو داشتم که باآتیش زدن خودم هم حتی این درد تموم نمیشد..

دوست داشتم از ته دل جیغ بزنم تا مامانم بفهمه چی میکشم!مامان بیچاره ی من کم سختی کشید مرگ هم بهش اضاف شد؟

با مشت محکم به شیشه میکوبیدم و جیغ میزدم..مامااااان بشنو صدای منو..ببین من اینجام..زیر این سقف..منتظر تو..

با ناخن هام روی شیشه میکشیدم تا جگر کباب شده ام آروم بگیره..توی دلم غوغایی هست که بدنمو به رگبار کشیده

romangram.com | @romangram_com