#دلتنگ_پارت_343


دویدم سمتش..توی آغوشم گرفتمش..به شدت توی آغوشم میلرزید..از دهنش کف خارج میشد..سیاهی چشمش رفته بود بالا

یکم که آروم شد توی بغلم از حال رفت..بغلش کردم و دویدم سمت ماشین..همه اومدن..انگار کسی از این بیماری اطلاع نداشت.یکراست بردمش بیمارستان..وقتی رسیدم گذاشتمش روی تخت..بهش سرم وصل کردم..وضعش وخیم تر بود..تب هم داشت

دستمالی روی سرش گذاشتم و کلی پتو روش گذاشتم..داروشو توی سرم تزریق کردم..حالش افتضاح بود..نمیتونستم رهاش کنم..مجبور بودم دارو رو الان بهش بدم

دست خودم نبود..با این اتفاقات و درد و غم این دختر،به چشمم مظلوم تر میومد..توی دلم بیشتر جا خوش کرده بود..ناخواسته خم شدم و ابراز احساست زیاد

کنار گوشش زمزمه کردم_خوب میشی..همیشه کنارتم من..نمیذارم احساس تنهایی کنی

موهاشو نوازش کردم و گفتم_چکارکردی با من تو دختر؟چرا در برابر تو نمیتونم با خودم مقابله کنم؟چرا انقدر پاک و مظلومی؟چرا باید تمام سختی هارو تو بکشی؟واقعا لایق این هستم که بخوام کنار تو باشم؟فقط کافیه بدونم بی میل نیستی حتی اگرم بهت علاقه نداشته باشم بخاطر قولم تا ابد بهت وفادار میمونم

با صدای باز شدن در سریع ازش جدا شدم..همه وارد شدن

مادربزرگ خاطره_قربون چشای درشتش برم..حالش چطوره؟

من_بهتره..آروم شده..فقط بنظرم چند روز اینجا بمونه براش خوبه

_باورم نمیشه اینم مریض باشه..مرسی پسرم..دستت درد نکنه مادر..ان شاءالله عاقبت به خیر شی

و آروم شروع کرد به گریه کردن

* * *

یک روز بعد

یک روز گذشت..خاطره از دیروز تاحالا همش روی تخته..زیر چشم هاش گود افتاده..بهوش که میاد توی خودشه و دوباره بخاطر استراحت مغزش میخوابه

همه برگشته بودن که استراحت کنن..فقط بهار بالای سرش بود

کنارش روی تخت نشسته بود و موهاشو نوازش میداد.من هم روی مبل نشسته بودم و داشتم مجله مطالعه میکردم که صدای زمزمه ی خاطره بلند شد:

دير گاهي است در اين تنهايي

رنگ خاموشي در طرح لب است

بانگي از دور مرا مي خواند ،

ليكن پاهايم در قير شب است

romangram.com | @romangram_com