#دلتنگ_پارت_341
بازم حرفی نزدم..به یه نقطه ی نامشخصی خیره شده بودم..همه ی خاطرات 18سال با مامانم مثل یه فیلم،یه کابوس از جلوی چشم هام رد شدن
شهاب به شدت تکونم داد و گفت_خاطره داری میترسونیم..د حرف بزن لعنتی..یه جیغی بزن..گریه کن..ضجه بزن..منو بزن..داد بزن..اسم مامانتو صدا کن..ولی ساکت نمون
بازم توان هیچ کاری رو نداشتم..صدای نگران بهار هم بلند شد
شهاب محکم خوابوند توی گوشم که پخش زمین شدم اما بازم قدرتی نداشتم..قدرت من با نفس های مامانم پا بر جا بود..
خدایا من به کی بگم دردمو؟من بدون مامانم چکارکنم؟
مدام یه جمله رو توی ذهنم تکرار میکرد...من چکارکنم؟من چکارکنم؟من چکارکنم؟
چشم هام بسته شدن و دیگه چیزی نفهمیدم
* * *
با صدای جیغ کسی چشم هامو بازکردم..همه جارو تار میدیدم
وقتی دیدم بهتر شد به اطرافم دقیق شدم..همه بالای سرم بودن..با لباس های مشکی!این صدای جیغ های مامان بزرگ و خاله مهسا و خاله سپیده و خاله نگین بود
همه جیغ میزدن..با دیدن من مامان بزرگ اومد سمتم و گفت_خبر مرگ من بیاد..خدایا این چه روزگاریه؟
بازم حرکتی نکردم
مامان بزرگ_قربون چشمات بشم..گریه کن مامان..اینجور نکن با خودت..گریه کن..گریه کن مامان
با حرف های مامان بزرگ دلم به خون افتاد..چشم هامو بستم و از ته دل گریه کردم..با صدای بلند..صدای گریم حتی گریه ی سکوت رو هم در میاورد..
میون گریه داد زدم_مامااااااااااااااااان مامااااااااااااانممممم مامانم مامان تنهای من مامااااااااانمممم
گریه ی بقیه شدت گرفت
بلند تر داد زدم_خدایا این چه زندگیه آخه؟؟؟
آستین مامان بزرگ رو که داشت ضجه میزد گرفتم و گفتم_مامان بزرگ بگو که همش دروغه!بخدا دارم میمیرم
مامان بزرگ روی زمین لیز خورد که خاله مهسا گرفتش
روی زمین نشست و با دو دست میزد توی سرش گفت_بعد از 15سال دلم خوش بود میخوام دردونمو ببینم..دختر بدبختم رفت..مثل شوهرش رفت..داغش به دلم موند..این چه مصیبتیه
romangram.com | @romangram_com