#دلتنگ_پارت_339


بازم جواب نداد..بلندتر صداش کردم بازم بی جواب موندم..قلبم داشت از توی سینم بیرون میزد

رفتم جلوش و صداش زدم_مامان چرا بیدار نمی...

با چیزی که دیدم قلبم از حرکت ایستاد..دنیا ایستاد

از دهن مامانم خون جاری شده بود و تمام بالشش پر از خون بود

دستمو جلوی دهنم گذاشتم و جیغ کشیدم..دست هام یخ کرده بودن..به شدت میلرزیدم..خدایا خودت بهمون رحم کن

نمیدونم با چه سرعتی یورش بردم سمت گوشیم..تنها کسی که به ذهنم رسید بهار بود

بهار_سلام

با جیغ گفتم_بهار توروخدا بیا..نمیدونم چکارکنم!بهااااااار

با ترس گفت_خاطره چی شده؟خاطره؟

من_بهار مامان بیدار نمیشه..بهار جون سعید خودتو برسون دارم میمیرم

بهار_یا فاطمه ی زهرا..الان میام..آروم باش..

و گوشیو قطع کرد..رفتم سمت مامان و با گریه گفتم_مامان میبریمت بیمارستان.خوب میشی قربونت بشم..فقط قول بده ولم نکنی...

آه مامااااااان..خدایااااا خودت به من بیچاره رحم کن

چند دقیقه ی بعد زنگ خونه به صدا در اومد..با دو رفتم و بازش کردم..بهار وارد شد

بهار_کو مامانت؟

من_تو..تو اتاقه

دوید سمت اتاق..پشت سرش شهاب وارد شد

با نگرانی گفت_نگران نباش میبریمش بیمارستان

باگریه گفتم_شهاب توروخدا نجاتش بده..من میمیرم

شهاب_باشه

romangram.com | @romangram_com